تبليغاتX
قهوه ی تلخ


















قهوه ی تلخ

   همیشه شنیده و دیده بودم که وقتی برای کسی اتفاق خوبی می افته باید به دوستان و اطرافیانش شیرینی بده و بقیه رو توی شادی خودش شریک کنه و خودم هم هر وقت می تونستم با زور یا بی زور از ملت شیرینی می خواستم که معمولا به شوخی و خنده می گذشت، اما خب تاحالا برای خودم پیش نیومده بود که مجبور بشم شیرینی بدم. تا اینکه ماجرای بورسیه پیش اومد.

    همون روزی که معلم بهم خبر داد که من بورسیه شدم بعد از تعطیل شدن از کلاس فوری به شرکت پدرم رفتم تا شخصا خبرو به پدر و مادرم بدم اما از شانس بد من دو تا از دوستان ایرانی پدرم هم اون جا بودن. توی راه همه اش به این فکر می کردم که ای کاش می شد که یهو یه شیرینی فروشی وسط خیابون سبز می شد و منم شیرینی می خریدم و دست خالی نمی رفتم ولی حیف که اینجا پکن بود نه تهران و از شیرینی و شیرینی فروشی خبری نبود. حتی یه بار هم فکر کردم که به جای شیرینی بستنی بخرم اما با خودم گفتم نه بابا خیلی مسخره است که آدم به جای شیرینی بستنی بخره!

     خلاصه با کلی خجالت دست خالی رفتم به دیدن مادر و پدرم که دیدم ای بابا دوستان ایرانی پدرم هم هستن و خیلی جدی شیرینی می خوان! هر چی می گفتم بابا اینجا که شیرینی نیست من از کجا شیرینی بیارم به گوششون نمی رفت که نمی رفت. خلاصه اون روز گذشت  و من هم چنان فکر می کردم که شیرینی دادن یعنی اینکه واقعا باید بری و یه جعبه شیرینی بخری و به همه تعارف کنی.

     اما بار بعدی روز عروسی خواهرم بود. توی آرایشگاه لحظه آخر دیدم که مادر شوهر خواهرم به همه کارکنان پول می ده. من با خودم فکر می کردم که احتمالا این نوع با کلاس شاباش یا همون پول هاییه که روی سر عروس و داماد می ریزنه. و من که از ماجرا خبر نداشتم خیلی عادی اصلا به روی خودم هم نمی آوردم. تا اینکه وقتی که خواهرم داشت از در می رفت بیرون یکی از خانوم هایی که کمک عروس ها بود و خیلی قربون صدقه شون می رفت بر گشت گفت: شما کی هستی؟ خواهرشی؟ منم با لبخند گفتم بله! بعد یهو خانوم گفت: خواهر عروس نمی خواد به من شیرینی بده؟؟؟ من که خیلی جا خورده بودم همین جوری با تعجب خانوم رو نگاه کردم. مونده بودم که بهش چی بگم! با خودم فکر می کردم عجب آدم بی ملاحظه اییه ها. مگه نمی بینه من این همه گیجم و دستام پره و هزار جور کار دارم آخه من الان از کجا شیرینی بیارم بهش بدم؟؟؟ همین جور در حال فکر کردن بودم که خانوم مذکور دید که نه خیر من اصلا در باغ نیستم گفت: خب عیب نداره مادر شوهر عروس بهم شیرینی داده بسه. و هم چنان من تا دو سه روز بعد از عروسی برام سوال بود که یعنی چی عجب آدم هایی پیدا می شن و. .. که یک روز بعد با تعریف کردن ماجرا و فکر هام سر صبحانه همه از خنده روده بر شدند و من تازه فهمیدم ماجرای شیرینی دادن چیه!!!

                          


 

 

توضیح عکس: این کیک محصول مشترک من و خواهرمه.

 

 

  سلام همسایه های خوب!

  امیدوارم که مثل همیشه سرحال باشین.

  همون طوری که بالا گفتم خواهرم یعنی ویراستار وبلاگ ازدواج کرده و دیگه پیش ما نیست چند روزدیگه هم سال روز ازدواجشونه همین جا براشون آروزی خوش بختی و موفقیت می کنم و امیدوارم که شما دوستان هم اگه غلط دیکته ای چیزی دیدین به بزرگی خودتون ببخشین!

 

+قهوه ریخته شده درسه شنبه 1389/02/21ساعت21:43به دستانمسافر | |

   کلید به راحتی توی قفل می چرخه و برای اولین بار در کلاس تخصصی طراحی صنعتی بدون کشتی گرفتن باز می شه! من هم چنان در تعجبم که عجبه یک بار من به کلاس اومدم و در بدون مصیبت باز شد؛ که می بینم صدای میو میو ی یک گربه میاد. از فکر خودم خنده ام می گیره! آخه کجا دیدین صبح کله سحر ساعت 8 توی کلاسی که پر از گواش و رنگ و سه پایه و این جور چیزهاست گربه پیدا بشه؟؟

 در که بسته می شه در کمال تعجب می بینم یه گربه مشکی سفید ملوس وسط کلاس چند قدم مونده به من وایساده و داره کج کج نگام می کنه. مثل وقت هایی که من دیر میرسم خونه و مرغ عشقم کله شو کج می کنه و انگار می خواد از دیر اومدنم شکایت کنه. هم چنان تو کف این گربه وسط کلاسم و به طرف میزم می رم و کاپشن و کیفمو روی میزو صندلی می گذارم که می بینم گربه غیب شده! اول صبحی عجب چیزهایی که آدم نمی بینه!

 به دنبال وسایل گواشم می گردم و میام برم سر سه پایه ام که می بینم صدای خش خش میاد. بعد از جست و جو می بینم ناخن های گربه به روکش صندلی که نیم متر با صندلی و میز وسایل من فاصله داشت گیر کرده! بالاخره خودشو خلاص می کنه و من هم بالاخره می رم سر نقاشی ام.

     تا می شینم روی چهار پایه گربه که انگار مدت ها منتظر چنین لحظه ای بوده می دوه و میاد انگار که از درخت می خواد بره بالا پاهاشو می زاره روی ساق پای من و سعی می کنه که خودشو به بالا بکشه!! بعد از کلی کلنجار با گربه بالاخره از بالا اومدن از شلوار بیچاره ی من منصرفش می کنم که بدو میاد سر سطل آب من که توش قلمو هارو گذاشتم و حسابی رنگیه و شروع می کنه به آب خوردن!!! خدای من!  هرچی سعی می کنم از این کار منصرفش کنم دیگه این بار تسلیم نمی شه و با شدت داره آب رنگی و می خوره اونم با چه لذتی!

 سرمو بر می گردونم و می بینم یه قفس مثل قفس سگ یا یه هم چین چیزی و یه ظرف غذا و آب بقل چهار پایه منه. می رم و از شیشه آب خوردنم ظرف آبشو پر می کنم و به گربه نشون می دم. می دوه میاد یکم از آب تمیز می خوره ولی انگار آب رنگی بیشتر مزه می ده باز میاد سراغ سطل رنگی من!

 خلاصه تا میام بجنم می بینم چهل دقیقه گذشته و من هنوز یک خط هم به طرحم اضافه نکردم. سعی می کنم دیگه به گربه محل نگذارم شروع به کار می کنم گه باز می بینم گربه نیست، با خودم می گم حتما یه جایی یه سرگرمی پیدا کرده و چه خوب که دیگه سراغ من نمیاد. بلند می شم و می رم از توی کیفم کمی خرت و پرت بیارم که می بینم گربه انگار مدت هاست روی چوب زیر چهار پایه که من روش نشستم جا خوش کرده!!!

هم چنان به نقاشی غیر حرفه ای ام با گواش ادامه می دم که احساس می کنم یه جفت چشم دارن منو نگاه می کنن. گربه روی صندلی پشت سر من لم داده و غرق تماشاست. انقدر طرح ام مسخره شده که حتی خجالت می کشم گربه نگاهش کنه! خوشبختانه بودن گربه رو فراموش می کنم و من دوباره توی عالم رنگ ها غرق می شم و بالاخره طرح تموم می شه. می خوام به طرف در برم که می بینم گربه ملوس پف کرده روی صندلی و توی خواب های شیرین گربه ای اش غرق شده...  .

                               

  توضیح عکس: عکس همون گربه توی کلاس!

 

سلام همسایه های خوب!

خوبین خوشین؟ اگه بدونین توی این مدت که نبودم چقدر دلم برای قهوه ریختن تنگ شده بود! هر وقت میومدم روی خط با حسرت به فنجون های حسابی خشک و لک شده نگاه می کردم اما چاره چی بود، برای وبلاگ مشکلی پیش اومده بود که من نمی تونستم واردش بشم. زلزله سی چوان چین انگار وبلاگ منو هم حسابی لرزوند، چون از همون روز دیگه نتونستم واردش بشم. همسایه ها من جا داره که از دوست خوبم و همسر محترمشون تشکر کنم که اگر لطف ایشون نبود نه فقط مشکل وبلاگ بلکه تعداد زیادی از مشکلات جدی نرم افزاری من حل نمی شد.

   شاد و سرحال باشین همسایه ها!

+قهوه ریخته شده درشنبه 1387/12/24ساعت21:10به دستانمسافر | |

معلم راهنما زنگ میزنه و خبر می ده که مراحل بورسیه انجام شده و آخرین مرحله اش یه امضا که هر چه زودتر باید برم و انجام بشه. توی راهرو مدرسه هر معلمی که می بینم در جواب سلامم یه لبخند پهن عاقل اندر صفیهی تحویلم می ده. یه جورایی انگار رفتارشون عوض شده تا اینکه یکی از معلم ها که خیلی باهام جور بود لو داد که برگه ی ثبت بورسیه امو دیده! از اونجایی که چینی ها در فوضولی حرف ندارن احتمالا خبرو به هم انتقال داده بودن. از شانس خوب من مدیر نبود. دم دفتر منتظر وایساده بودم که سر و کله معم واشنگتنی ام پیدا شد. یه پیرمرد قد کوتاه سفید و چاق که بی نهایت هم مهربونه. تا منو دید اومد جلو و از اسم نویسی دانشگاه پرسید اسم دانشگاه و که گفتم خیلی خوشحال شد. هنوز ماجرای بورسیه رو نگفته بودم که پرید جلو تا دست بده و همین طور اظهار خوشحالی و تبریک می کرد. خشکم زد نمی دونستم چی بگم که بهش برنخوره. فقط عذر خواهی کردم و گفتم که من نمی تونم بهش دست بدم. پرید عقب و کلی عذر خواهی کرد.تا وقتی که داشت می رفت هم چند بار دیگه برگشت عذر خواهی کرد و گفت که نمی دونسته.

مدیر انگار نمیخواست برگرده به دفترش دیگه خسته شدم. توی راه پله به دوست هنگ کنگی ام برخورد کردم. دختر بیچاره خیلی خسته بود هنوز یک ماهی به کنکور سراسری هنگ کنگی ها مونده و نگران دانشگاه رفتن بود. بالاخره ماجرای بورسیه من باز لو رفت. چشمای دوستم هم گرد شد. بعد دوستم پرسید که جشن فارغ التحصیلی شرکت می کنم یا نه. تابلو می شه فهمید که یه نقشه ای برام کشیده. بعد پرسید که چی خواهم پوشید. خب مسلما من نمی دونستم که برای یک ماه دیگه چی خواهم پوشید. و اون نقشه ی شیطانی اشو بیان کرد. گیر داده بود که باید روسری سرم نباشه! و گیر که تو چرا باید اون موهاتو نشون ندی؟ و در آخر که دید هیچ راهی نداره گیر داد که حداقل یه کمیشو بیرون بذارم!!!

                   

+قهوه ریخته شده درشنبه 1387/02/28ساعت16:23به دستانمسافر | |