من رای دادم.شما هم رای دادین.من حتی روی پوسترهای تبلیغاتی کاندیدها رو هم ندیدم و شما احتمالآ چند روزه که دیگه دیوارای شهر و خالی نمی بینین و دیوارا پر از پوسترهای رنگ و وارنگ و شعارن . و حتمآ تا حالا چند شب با دیروقت روی دیوارها پوستر چسبوندین و تو خیابون ها چند ساعت با این و اون سر رای دادن کل کل کردین تا نظرشون رو موافق خودتون کنین .
عوضش من فقط به چند تا از آشنایانم زنگ زدم و صحبت کردم و دیشب هم برای آخرین بار تحقیقاتم رو در مورد کاندید ها کامل کردم.البته جام جم خوشبختانه برنامه برای معرفی کاندید ها داشت که من هم چند تا از اونارو دیدم.چند روزی بود که روزی تقریبا یکی دو ساعت پای اینترنت کارم شده بود گشتن توی وبلاگهای این و اون که ببینم چه خبره و کاندیدها چی می گن.
از صبح ثانیه شماری کردم واسه رفتن به سفارت و رای دادن.فکر می کردم چه خبره.خلاصه ظهر بلند شدیم شال و کلاه کردیم و به طرف سفارت به راه افتادیم.با اینکه تو خیابون همه چیز مثل همیشه بود و هیچ چیزی تغییری نکرده بود نمی دونم چرا جو انتخاباتی منو گرفته بود.خلاصه رسیدیم به سفارت . وارد ساختمان اصلی سفارت که شدیم همین که در باز شد یه میز مستطیلی دیدم که شش نفر پشتش نشسته بودن . پاسپورت ها رو دادیم و منتظر وایسادیم . من تمام اطراف رو با دقت نگاه کردم در اطراف میز هیچ خبری نبود فقط سمت چپ میز یه ظرف شکلات گذاشته بودن که وقتی رای رو توی صندوق می انداختیم می گفتن که شیرینی اش رو بخورین.خلاصه پس از یکی دو دقیقه بعد از اینکه روی ورق انگشت زدم ورقه بعد از پنج باردست به دست شدن بین ناظران به دستم رسید و من از جلوی جعبه کوچک جمع آوری رای گذشتم و به سمت راست سالن که یک پاراوان بود رفتم.سمت چپ پاراوان دو تا تابلوی بسیار کوچک روی میز به دیوار تکیه داده بودن که توش اسم کاندیدهای ریاست جمهوری رو نوشته بودن و دو تا روان نویس مشکی هم روی میز بود . روان نویس رو برداشتم و در حالی که هنوز از جو ساکت و بی حال و غیر معمول شکه بودم سر خط توی کادر آبی کاغذ نوشتم : مصطفی معین.
یه لحظه با خودم فکر کردم همین؟تموم شد؟ نه صف نه انتظار نه پوستر نه شعار!!! اینقدر سالن ساکت بود که حتی صدای پای دوتا همراهانم رو هم می شنیدم و ناظرها هم بیکار در حال تماشای ما سه رای دهنده بودن! خلاصه پنجمین کاندید رو انتخاب کردم و با پنج قدم خودم رو به صندوق رای رسوندم ولی حس فضولی ام گل کرد و قبل از اینکه رای ام رو تو صندوق بندازم از لای سوراخ توی صندوق رو نگاه کردم که مقدار قابل توجهی توش رای بود ولی خیلی از کاغذها به خاطر اینکه چند تا نشده بودن از طول روی هم قرار گرفته بودن و وقتی که رای ام رو انداختم با اینکه سه تا تا بهش زده بودم نوکش بیرون موند.من هم با انگشتم یکم فشارش دادم دیگه نمی دونم کدوم طرف صندوق افتاد.طبق نظری که من از لای درز باریک صندوق به داخل انداختم اطراف صندوق تقریبا خالی بود و فقط کمی تکون دادن لازم داشت که مرتب تر بشه.اما کی جرات داشت به جعبه دست بزنه . من چون حالم گرفته شده بود شکلات هم برنداشتم و بعد از خداحافظی با ناظران که همه از ایرانیان مقیم پکن بودن به طرف خانه به راه افتادیم.تمام مدت رفت و برگشت و رای دادن ما نیم ساعت هم نکشید!
الان حدود دو ساعت از اون موقع می گذره و من همچنان پای کامپیوتر و جام جم در حال مقایسه رای دادن توی ایران و اینجا هستم که اگه بخوام تفاوتهاشو براتون لیست کنم باید تا شب براتون بنویسم.اما به هر حال امروز همه ی ما ایرانیها بدون اینکه به زبون بیاریم گفتیم: خداحافظ خاتمی سلام ... ؟؟؟
اولین باری بود که اینقدر سخت منتظر فوتبال نشسته بودم و خوشبختانه نتیجه اش هم عالی بود.نمی تونم تصور کنم که مردم تو ایران بعد از تموم شدن بازی چی کار کردن. چند تا تلویزیون از خوشحالی به دیوار کوبیده شد. چند نفر از خوشحالی خودشونو از پنجره اتاق به بیرون پرتاب کردن .چند صد تا شیشه ی خونه از صدای جیغ ایرانیا شکست و چند میلیون آدم بزرگ و کوچیک بعد از اتمام مسابقه به کوچه و خیابان ریختن . نمی دونم نمی دونم .فقط می تونم خیابون های شلوغ و پر ترافیک تهران و تصور کنم که توشون جای سوزن انداختن نیست و مردم سوار ماشین توی خیابونا بوق می زنن و جیغ و داد و قهقهه مردم از شادی برپاست .همه پرچم به دست تو خیابون به همدیگه تبریک می گن و قنادیا به مردم شیرینی می دن و ... . حالا نمی دونم چیزایی که نوشتم به حقیقت پیوستن یا نه ولی اینا همه و همه فقط تصوراتم بودن . ولی اینجا با توجه به اینکه وقتی بازی تموم شد شب از نیمه هم گذشته بود ما فقط یه کم کف زدیم و جیغ هامون رو غورت دادیم و با چشای پر از اشک به تلویزیون زل زدیم .به پرچمی که انتظار داشتیم بازیکنان تیم ملی روی دست بگیرن و دور استادیوم بدون ولی خبرنگارا یا کسای دیگه این کارو کردن و فوتبالیستا هم مثل اینکه مشغول مصاحبه بودن . به تصاویری از آتش بازی جشن استادیوم آزادی و بعد هم چند دقیقه سرود های مختلف و با اجازتون جام جم وقت برنامه اش تموم شد همین. اما به نظر من این اصلآ مهم نیست که چه طور شادی مون رو نشون دادیم یا چه مراسمی رو دیدیم. مهم شادی ایه که توی قلبامون مثل یه چشمه آب گرم جاری شد .مهم همین شادی که باعث شد ایرانیای تمام کره ی زمین برای چند لحظه هم که شده غم و غصه های سنگین توی قلبشون رو فراموش کردن و با لبخند توی قلبشون از شادی چنان جیغی کشیدن که آسمون لرزید. مهم اینه که برای شونصدمین بار به ایرانی بودنمون افتخار کردیم و از غرور یه سر و به قد هامون اضافه شد و مهم اینه که باز پرچم ایران توی تمام دنیا با افتخار به اهتزاز در اومد.