سلام دوستان خوبم
این عکس مال یکی از پارکهای پکن هستش که کار خودمه. به نظر من خیلی استثناییه چون منو یاد کوچه باغ های ایران میندازه. حالا این کوچه باغ کجاست نمی دونم.
دلم نیومد از شما دریغ کنم.
خیلی خوشحالم که هر روز تعداد همسایه ها و دوستام بیشتر می شه منم دارم یه کارایی برای وبلاگم می کنم که یکم جالب تر بشه. فقط یکم دیگه باید صبر کنین.
فکر می کنم
به یاد نمی آورم
آخرین باز کی بود
که قلبم از کار افتاد
خشک شد و روی زمین افتاد
مانند برگ زرد پاییزی
اما بی صدا محو شد
حتی صدای جمع کردن خرده هایش را نیز
دیگر نمی شنوم.
سلام به همگی
خیلی خوشحالم که وبلاگم کم کم داره شلوغ می شه
امروز براتون یه شعر آورده ام که سروده ی خودم نیست اما وصف حال خودمه
این شعر مال عرفان نظر آهاری هستش . امیدوارم که بخونید و لذت ببرید
یک کمی معجزه کن
با تو ام
با تو خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست
کوچه های دل من
باز خلوت شده است
پیش از آنکه برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر آمده ای
دوست قسمت شده است
با تو ام
با تو خدا
یک دل قلابی
یک دل خیلی بد
چقدر می ارزد؟!
من که هر جا رفتم گفتم:
شده این قلب حراج
بدوید
یک دا مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
هیچ کس دل نخرید
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد
هیچ کس هم ندوید
با تو ام
با تو خدا
پس بیا این دل من مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را دنبال خودت
دوباره شال و کلاه کردیم و به طرف سفارت راه افتادیم.اصلا مثل دفعه قبل جو زده نشده بودم.حتی اصلا یادم رفت که برای چی دارم می رم سفارت تا اینکه دم در با دیدن پارچه ای که به در اصلی داخلی سفارت زده بودن یادم افتاد. .با بی حالی و بی حوصلگی رفتم تو. خلاصه دوباره همون سالن که راهروی اصلی ساختمان بود وهمون شش تا ناظر ولی این بار سالن خواب آلودگی و سکوت دفعه ی قبل رو نداشت چون صدای تلویزیون کوچکی که پشت سر ناظران قرار گرفته بود رو زیاد کرده بودن و به طور واضح می شد صدای برنامه ی کودک رو که از جام جم پخش می شد شنید و خود ناظرها هم با یکدیگر صحبت می کردن و مثل دفعه ی قبل خشک نبودن.
اول نوبت من شد و خلاصه با جوهر سبز خوشرنگی انگشت زدم. ورقه ام رو گرفتم و رفتم سمت چپ همون پاراوان دفعه ی پیش. اینقدر حالم گرفته بود که انگار یک دست کتک مفصل خورده بودم. خیلی جالب بود با اینکه دو تا کاندید بیشتر نبودن اما باز دو تا تابلو بقل هم گذاشته بودن و توی هر دوتا هم اسماشونو نوشته بودن. این بار دو تا روان نویس آبی اونجا بود. یکیشون رو برداشتم به دست چپم گرفتم و در حالی که به خودم بد و بیراه می گفتم نوشتم احمدی نژاد . شک کردم. یخورده ورقه رو این ور و اون ور کردم. دلم نمی خواست بندازمش توی صندوق دوست داشتم همون جا ورقه رو ریزریز می کردم. اما پاسپورتم چی می شد؟ یه نفس عمیق کشیدم و رفتم انداختمش تو صندوق.بعد یه نفر که نمی شناختمش وارد سالن شد.
وقتی پاسپورتشو داد گفت: دیگه اگه این دفعه از توی این صندوق رئیس جمهور در نیاد معلومه تهش سوراخه.صدای یکی از ناظر ها رو شنیدم که حرف اون طرف رو تایید می کردوبا اینکه حرف اون آقا اصلا خنده دار نبود من خندیدم. البته به خودم . چون یاد حرف خودم قبل ارا اینکه راه بیفتم افتادم که به یکی از همراهانم گفتم : تو راه منو هل بده جلوی ماشین که نرم رای بدم. بعد با خودم گفتم مثل اینکه این آقا حالش از من بدتره .
خلاصه با بی حالی به خونه برگشتیم و من توی راه تمام عقده ام رو روی انگشت بیچاره ام که باهاش انگشت زده بودم خالی کردم که رنگ جوهر سبز زنگ روش مونده بود و هر چی می سابیدمش پاک نمی شد .تا اینکه آخر سز دیدم داره بی حس می شه ولش کردم.
این از رای من خیلی دلم می خواد که از زبون شما هم چیزی بشنوم. و بدونم تو ایران چه خبربوده. این بار دیگه اصلا وقت و اعصابشو نداشتم که توی اینترنت دنبال کنم ماجرا رو. اگه می شه یه چند خطی توی قسمت نظرات برام بنویسین. ممنون.
ای دوست
ای عزیز
با من از مهربانی حرف بزن
تا شاید یخ های خشک روی قلبم آب شوند
شاید باز دوباره
خون در رگ هایم جاری شود
و شاید
باز احساس زندگی
پرواز سبکبالی کنم
و شاید بتوانم
ریشه های سخت پاهایم را از زمین بکنم
و دوباره باز
روی ابرهای زمین قدم بزنم
و شاید هم
هنوز دیر نباشد
و هنوز بتوانم
بوی خوش مهربانی را حس کنم.