تبليغاتX
قهوه ی تلخ
قهوه ی تلخ
عکس


سلام دوستان خوبم


این عکس مال یکی از پارکهای پکن هستش که کار خودمه. به نظر من خیلی استثناییه چون منو یاد کوچه باغ های ایران میندازه. حالا این کوچه باغ کجاست نمی دونم.


دلم نیومد از شما دریغ کنم.


2 قهوه ریخته شده در پنجشنبه 1384/04/30ساعت 20:38  به دستان مسافر  | 
سلام دوستان خوبم امروز فقط براتون یه شعر کوتاه دارم که خودم گفتم

خیلی خوشحالم که هر روز تعداد همسایه ها و دوستام بیشتر می شه منم دارم یه کارایی برای وبلاگم می کنم که یکم جالب تر بشه. فقط یکم دیگه باید صبر کنین.


 

فکر می کنم

به یاد نمی آورم

آخرین باز کی بود

که قلبم از کار افتاد

خشک شد و روی زمین افتاد

مانند برگ زرد  پاییزی

اما بی صدا محو شد

حتی صدای جمع کردن خرده هایش را نیز

دیگر نمی شنوم.

2 قهوه ریخته شده در یکشنبه 1384/04/26ساعت 11:11  به دستان مسافر  | 
کلی هیجان در سه دقیقه
مثل بچه های خوب رفتیم طرف باجه ی بلیط فروشی ماشین برقی شهر بازی . نفری ده یوآن پیاده شدیم و باز مثل بچه های خوب رفتیم توی صف تا نوبتمون بشه. اولین نفر توی صف بودیم.از مسئول بازی زمان بازی رو پرسیدیم گفت : سه دقیقه.
بازی تازه شروع شده بود و یکی دو دقیقه ای باید معطل می شدیم.توی این چند دقیقه یه کم محیط بازی و افراد تماشاچی و ماشین ها رو سنجیدم.توی زمین بازی که اکثرشون مردها با بچه هاشون بودن انگار توی خیابون در حال رانندگی هستن و قراره سالم به یه مقصدی برسن. خیلی معمولی رانندگی می کردن و گاهی هم به هم می خوردن که صداشون هم در نمی یومد . من نمی دونم چه لذتی از این بازی می بردن. تعداد زیادی آدم هم اطراف میله هایی که دور محور بازی کشیده شده بود ایستاده بودن و تماشا می کردن و بعضی ها هم با دوربین های دیجیتالی در حال فیلم برداری بودن. بازی دو تا مسئول هم داشت . یکیشون جلوی دری که ما پشتش ایستاده بودیم و دیگری هم مثل امدادگرای آماده به خدمت پشت یه ماشین ساکن نشسته بود و پشت بلندگو با صدای نامفهومی یه چیزایی می گفت که فکر کنم خود چینیا هم نمی فهمیدن چی می گه.
صدای زنگ یادم انداخت که وقت بازی تموم شده و الان نوبت ما می شه. در باز شد و پریدیم روی زمین آهنی. مسئول بهمون پیشنهاد کرد که از ماشین هایی که وسط زمینن و آزادن استفاده کنیم. چینیای دیگه هم پشت سر ما اومدن.
رفتم سوار ماشین بنفش رنگ شدم. کمربند ایمنی رو بستم. اوضاع خوب بود. تا مسئول گفت آماده باشین من پامو روی گاز گذاشتم تا زنگ زده شد و ماشین ها به کار افتادن من چند دور دور خودم چرخیدم تا قلق ماشین دستم اومد. دیدم یکی همین اول بسم الله گوشه ی زمین گیر کرده توی دلم داشتم بهش می خندیدم که اولین ضربه بهم خورد. خلاصه من و خواهرم شروع کردیم به کنفیکون کردن بازی. من فقط به دنبال یکی می گشتم که با سرعت بهش بکوبم. اول چینیها تعجب می کردن . اما بعد که می دیدن ما میخندیم اونام می خندیدن. خلاصه دیگه به هیچکس امون ندادیم. مخصوصا اگر می دیدم یکی تنهایی داره یه گوشه ای برای خودش جولان می ده که دیگه کارش تموم بود. همون پسره که گفتم اول بازی گیر کرده بود دیگه از بس بهش ضربه زده بودم تا میدید من دارم میام طرفش جیغ می زد و فرار می کرد منم به دنبالش . و بعد از اینکه ماشین ها به هم محکم می خوردن من بدون هیچ کمکی از مخمسه فرار می کردم و می رفتم سراغ یکی دیگه. یکم که گذشت دیدم چینی های دیگه هم ضربه می زنن. فکر کردم اشتباهی بهم زدن اما بعد دیدم نه می خندن و راه افتادن.
کل ماشین های بازی که پرشده بود حدود هفت تا بود که دو تا از اون ها ایرانی بودن.(یعنی من و خواهرم). و همین دو تا ایرانی هم تمام بازی رو به هم ریختن و کلی انرژی همه رو تخلیه کردن . امیدوارم ما ایرانیها توی علم هم همیشه همین جوری کنفیکون کنیم. به امید اون روز.
2 قهوه ریخته شده در دوشنبه 1384/04/20ساعت 20:53  به دستان مسافر  | 
یک کمی معجزه کن

سلام به همگی

خیلی خوشحالم که وبلاگم کم کم داره شلوغ می شه

امروز براتون یه شعر آورده ام که سروده ی خودم نیست اما وصف حال خودمه

این شعر مال   عرفان نظر آهاری    هستش . امیدوارم که بخونید و لذت ببرید

 

 

 

یک کمی معجزه کن

 

 

 

با تو ام

با تو خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

 

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

پیش از آنکه برسم

دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است

 

با تو ام

با تو خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟!

من که هر جا رفتم گفتم:

شده این قلب حراج

بدوید

یک دا مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

 

هیچ کس دل نخرید

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس هم ندوید

 

با تو ام

با تو خدا

پس بیا این دل من مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را دنبال خودت

 

2 قهوه ریخته شده در دوشنبه 1384/04/13ساعت 15:39  به دستان مسافر  | 
تابستون و یاد ایران
نزدیک تابستون که می شه اکثر ایرانیای اینجا از بچه چند ساله گرفته تا آدم بزرگ همه هوای ایران به سرشون می زنه . بچه ها هر شب خواب ایران و دوستاشونو فک و فامیل رو می بینن. و مامانها به فکر سوغاتی خریدن و جمع و جور کردن وسایل هستند و بابا ها هم به فکر راست و ریست کردن برنامه های اداریشون. خلاصه همه توی ابرا راه می رن. توی رویا سیر می کنن. بعد از امتحانات مدرسه ایرانی یعنی از اواسط خرداد که می شه ایرانیا یکی یکی می پرن. بین ایرانیا می پیچه: فلانی پروازشو رزرو کرده. تو کی می ری ؟ آره فلانی دیروز رفت. خلاصه دیگه زندگی عادی و روز مره ایرانیا تبدیل می شه به یک شمارش معکوس که هر چی به روز پرواز نزدیکتر می شه انگار روزها طولانی تر و غیرقابل تحمل تر می شن. حتی طوری که دیگه یکی دو روز آخر آدم به مرز دیوونگی می رسه. دلش می خواد هر چی چینی می بینه رو خفه کنه. دلش می خواد عقربه های ساعت و به زوربه جلو حل بده روزی هزار بار برای مدت کوتاهی که قراره توی ایران باشه برنامه ریزی می کنه. آلبوم های عکس دوست و آشناهاش رو برای هزارمین بار ورق می زنه و این بار به جای اشک و هق هق گریه فقط یه لبخند از ته دل به روی عکسا می زنه یه لبخند به معنی اینکه : منتظرم باش تا چند ساعت دیگه تهرانم وسط دوازده میلیون همزبون خودم. روزآخر که می شه آدم واقعا گیج گیجه.اصلا متوجه تیست کجاست . ساعت چنده و دورو برش چه خبره.واز شدت خوشحالی و اون اصطراب قشنگی که شاید سالی یکبار به سراغ آدم میاد نمی دونه باید چیکار کنه. اینجا معمولا وقتی که یک نفرمی خواد بره ایران روز آخر یا روز قبل از پرواز زنگ می زنه به همسایه ها و دوستاش حلالیت می طلبه و خداحافظی می کنه. هیچ کس دلش نمی خواد این جور مواقع گوشی رو برداره حالا فکرشو بکنین بعد از گذاشتن گوشی اون طرفی که امسال نمی خواد بره ایران چه حالی می شه. اما اون طرفی که می خواد بره ایران داره چمدونهاشو می بنده و قفل هاشو چک می کنه. آخرین وعده ی غذاشو یه جوری سمبل می کنه. از زیر قرآن رد می شه. می پره سوار آسانسور می شه. وقتی رسید پایین با خنده به نگهبان ساختمون سلام می کنه و می گه من دارم می رم ایران. در صورتی که شاید تا حالا یک بار هم بهش سلام نکرده بوده. سوار ماشین مس شه. با حرکت ماشین ظرف آبی که احتمالا پر از برگ گله روی زمین ریخته می شه و بغض کسایی که باقی موندن می ترکه.
2 قهوه ریخته شده در پنجشنبه 1384/04/09ساعت 14:57  به دستان مسافر  | 
رای

دوباره شال و کلاه کردیم و به طرف سفارت راه افتادیم.اصلا مثل دفعه قبل جو زده نشده بودم.حتی اصلا یادم رفت که برای چی دارم می رم سفارت تا اینکه دم در با دیدن پارچه ای که به در اصلی داخلی سفارت زده بودن یادم افتاد. .با بی حالی و بی حوصلگی رفتم تو. خلاصه دوباره همون سالن که راهروی اصلی ساختمان بود وهمون شش تا ناظر ولی این بار سالن خواب آلودگی و سکوت دفعه ی قبل رو نداشت چون صدای تلویزیون کوچکی که پشت سر ناظران قرار گرفته بود رو زیاد کرده بودن و به طور واضح می شد صدای برنامه ی کودک رو که از جام جم پخش می شد شنید و خود ناظرها هم با یکدیگر صحبت می کردن و مثل دفعه ی قبل خشک نبودن.

اول نوبت من شد و خلاصه با جوهر سبز خوشرنگی انگشت زدم. ورقه ام رو گرفتم و رفتم سمت چپ همون پاراوان دفعه ی پیش. اینقدر حالم گرفته بود که انگار یک دست کتک مفصل  خورده بودم. خیلی جالب بود با اینکه دو تا کاندید بیشتر نبودن اما باز دو تا تابلو بقل هم گذاشته بودن و توی هر دوتا هم اسماشونو نوشته بودن. این بار دو تا روان نویس آبی اونجا بود. یکیشون رو برداشتم به دست چپم گرفتم و در حالی که به خودم بد و بیراه می گفتم نوشتم احمدی نژاد . شک کردم. یخورده ورقه رو این ور و اون ور کردم. دلم نمی خواست بندازمش توی صندوق دوست داشتم همون جا ورقه رو ریزریز می کردم. اما پاسپورتم چی می شد؟ یه نفس عمیق کشیدم و رفتم انداختمش تو صندوق.بعد یه نفر که نمی شناختمش وارد سالن شد.

وقتی پاسپورتشو داد گفت: دیگه اگه این دفعه از توی این صندوق رئیس جمهور در نیاد معلومه تهش سوراخه.صدای یکی از ناظر ها رو شنیدم که حرف اون طرف رو تایید می کردوبا اینکه حرف اون آقا اصلا خنده دار نبود من خندیدم. البته به خودم . چون یاد حرف خودم قبل ارا اینکه راه بیفتم افتادم که به یکی از همراهانم گفتم : تو راه منو هل بده جلوی ماشین که نرم رای بدم. بعد با خودم گفتم مثل اینکه این آقا حالش از من بدتره .

خلاصه با بی حالی به خونه برگشتیم و من توی راه تمام عقده ام رو روی انگشت بیچاره ام که باهاش انگشت زده بودم خالی کردم که رنگ جوهر سبز زنگ روش مونده بود و هر چی می سابیدمش پاک نمی شد .تا اینکه آخر سز دیدم داره بی حس می شه ولش کردم.

 

این از رای من خیلی دلم می خواد که از زبون شما هم چیزی بشنوم. و بدونم تو ایران چه خبربوده. این بار دیگه اصلا وقت و اعصابشو نداشتم که توی اینترنت دنبال کنم ماجرا رو. اگه می شه یه چند خطی توی قسمت نظرات برام بنویسین. ممنون.

2 قهوه ریخته شده در جمعه 1384/04/03ساعت 19:49  به دستان مسافر  | 
مهربانی

ای دوست

 ای عزیز

با من از مهربانی حرف بزن

تا شاید یخ های خشک روی قلبم آب شوند

شاید باز دوباره

خون در رگ هایم جاری شود

و شاید

باز احساس زندگی

پرواز سبکبالی کنم

و شاید بتوانم

ریشه های سخت پاهایم را از زمین بکنم

و دوباره باز

روی ابرهای زمین قدم بزنم

و شاید هم

هنوز دیر نباشد

و هنوز بتوانم

بوی خوش مهربانی را حس کنم.

2 قهوه ریخته شده در پنجشنبه 1384/04/02ساعت 22:34  به دستان مسافر  |