تبليغاتX
قهوه ی تلخ
قهوه ی تلخ
 

امروز توی یکی از دانشگاههای پکن یه نمایشگاه بود که شامل کشور تمام دانشجوهای خارجی اون دانشگاه بود.از قضا توی اون دانشگاه چند تا ایرانی هم بود و ایران هم غرفه داشت. هر کشوری توی غرفه اش سعی می کنه که کشورشو به همه معرفی کنه.هر کسی به یه نحو یکی با موسیقی دیگری با غذا یکی دیگه با پوشیدن لباس سنتی کشورش.ایران هم توی غرفه اش یه سری عکس داشت و یه سری کارای سنتی دستی و مهم تر از همه سفره هفت سین.

از راه که رسیدم فوری رفتم سراغ غرفه ایران بعدش هم رفتم سراغ غرفه های دیگه ببینم چه خبره.نمی دونم چرا اصلا برام جالب نبود اکثر غرفه ها دقیقا همون عکس های سال پیش و گذاشته بودن و امان از این حافظه لعنتی که همه رو به یاد می آورد و برام همه تکراری بودن.خلاصه برگشتیم توی غرفه ایران. همین که رسیدیم زود چند نفر اومدن که بیا عکس بندازیم خب اینکه تغریبا عادی بود خیلی تا حالا پیش اومده بود توی پارک و بیرون. باز چند دقیقه بعد یکی دیگه اومد که بیا روی این بلیزو امضا کن! یکم نگاهش کردم گفتم یعنی چی کار کنم گفت به زبون خودت هر چی می خوای بنویس.منم نامردی نکردم و نوشتم سلام ایرانی. هنوز سر برنگردونده بودم باز یکی دیگه با ماژیک جلوم سبز شد. خلاصه تا چند دقیقه همین طور عکس و نوشته های من روی بلیزا به عنوان زنده باد ایران و سلام ایرانی ادامه داشت تا اینکه اون چینی که از طرف خود نمایشگاه اومده بود تا برای چینیا درباره ایران توضیح بده سوال کرد که ما غذا خوردیم یا نه. گفت می خواد بره غذا بخوره. من و دوستم هم اونجا بودیم گفتیم که خیالت راحت ما اینجا هستیم برو با خیال راحت.  پشت میزی که سفره هفت سین پشتش بود وایسادیم. به هر کس که جلو میومد توصیح میدادم که این سفره هفت سینه عید که بشه می زاریمش و چرا اسمش اینه و بعضی چیزا رو هم که خودم می دونستم توضیح می دادم که نماد چیه و جواب سوال های  عجیب غریبشون می دادم. وای که چقدر فک زدن این چینا با سوالای خنده دارشون. یکی می پرسید می تونم سنجدتونو بخورم؟ یکی دیگه می گفت که سبزه خوردنیه؟ اون یکی می گفت که این سکه ها( سکه ۲۵ تومنی خودمون که دورش طلاییه) طلان؟ اون یکی گیر داده بود می گفت این سبزه از چی سبز شده. یکی دیگه با حالت خیلی متفکرانه ازم پرسید که این نقاشی استاد فرشچیان که توش عکس یه خانم بود خداتونه؟(!!!!!!!!) و اگه نه می تونی عکس خداتونو بکشی یا نه؟ منو دوستم دیگه واقعا دهنمون وا موند من که قفل کردم و دوستم شروع کرد به توضیح دادن.  اون یکی می گفت که چرا روسری سرته ؟ یه دختر ایرانی تا چه حدی می تونه درس بخونه ؟ اگه روسری سرت نکنی چی می شه؟توی غرفه کلی ایرانی بود هر کسی یه گوشه جواب سوال های عجیب و غریب و میداد . خلاصه دیگه فک درد گرفته بودیم.

کم کم دیگه عادی شد و همه عادت کرده بودن که دم به دقیقه فرت فرت با آدمایی که نمی شناسنشون عکس بندازن و روی بلیزهایی که  از غرفه مخصوص خود چین می خریدن امضا کنن و سلام و ایران بنویسن.

امروز وقتی که از نمایشگاه برمی گشتم یکم دلم آروم بود احساس می کردم که یه کاری برای معرفی کشورم کردم و حداقل امروز چند صد نفر ایران و شناختن. شاید یکم تعداد کسایی که توی خیابون بهمون میگن عرب و عراقی و عمرا ایران و نمی شناسن کمتر شده باشه. به امید اون روز!

sofre haftsin

 

2 قهوه ریخته شده در شنبه 1384/07/30ساعت 18:44  به دستان مسافر  | 
 

سلام همسایه ها. باز اومدم و امروز اومدم تا براتون یه قصه بگم!نه نخندین جدی می گم یه قصه که مثلا مال زمانای قدیمه اما نمی دونم واقعیت داره یا نه و مربوط به کی ولی هر چی هست به نظرم خیلی قشنگه به خوندن با زبون روزه می ارزه.

اون زمانای قدیم قدیما که تلفن و نمی دونم اینترنت و قهوه ی تلخی نبوده تا قصه بگه برا بقیه.توی یه شهر که اتفاقا پادشاه خوبی هم داشته مردم مدتی بوده از مشکلات زندگیشون حسابی کلافه شده بودن و همه مشکلات خودشونو از بقیه بزرگتر می دیدن و یکسره می نالیدن  و می رفتن پیش پادشاه و شکایت که راه حلی برای حل مشکلاتشون پیدا کنه . خلاصه پادشاه یک روز به تمام مردم شهرش خبر میده می گه که همه توی فلان روز بیان توی میدان اصلی شهر و همه هم یا باید خوشون سواد داشته باشن یا اینکه کسی رو با خودشون بیارن که سواد داشته باشه.اون روز فرا میرسه همه مردم دور میدان اصلی شهر جمع می شن و پادشاه ازشون می خواد که همه تمام مشکلاتشونو روی کاغذ بنویسن و داخل گودال بزرگی که از قبل وسط میدان کنده شده بود بندازن.مدتی طول می کشه مردم همه مشکلات و می نویسن و می ندازن توی گودال. پادشاه ازشون می خواد که کمی دور گودال بچرخن و بعد هر کسی یه کاغذ برداره و مشکلات اون طرفو بخونه و بعد اگه دید مشکلات خودش از اون طرف حادتره بیادتا پادشاه مشکلشو حل کنه. مردم همین کارو می کنن منتها هرکسی که کاغذ یه همشهری دیگشو می خونه سرشو تکون می ده میاد کاغذو می ندازه توی گودال و می ره . و آخر سر هیچ کس باقی نمی مونه که بیاد و درخواست کمک کنه!

خلاصه دیگه نتیجه گیری داستان با خودتون چون هر کسی از یه لجاظ داستان و می بینه و طریقه تفکر آدما با هم فرق می کنه اما من خودم خیلی از این داستان درس گرفتم الان چند وقته که هر وقت یاد مشکلاتم می افتم و میام به خودم غر بزنم از اول داستان برا خودم تعریف می کنم و آخر هم منم مثل بقیه مردم از بازگو کردن مشکلم خجالت زده می شم.خب بالاخره هر کس توی زندگیش یه مشکلی داره دیگه منتها هر کسی از یه نوعش همون طور که هیچ زندگی نمی تونه شبیه زندگی کس دیگه ای بشه مشکلات هیچ کس هم نمی تونه شبیه باشه هر چقدر هم که دو طرف به هم نزدیک باشن و مشکلشون نقاط مشترک داشته باشه اما به هر حال یه جایی از مشکل با بقیه توفیر داره.(این روزا یه داستان قدیمی می خونم و سعی می کنم که مثل مردم قدیم تهران صحبت کنم امیدوارم منظورمو از این کلمه متوجه شده باشین) به قول یه بنده خدایی می گفت مشکلات و اگه میم شو برداری میشه شکلات و شیرین و راحت می شه هضمش کرد.

همسایه ها ببخشید که دهن روزه این جوری سه ساعت پای کامپوتر نگهتون داشتم و براتون قصه می گم من فکر کردم این داستان شاید همونطوری که به من کمک کرده به خیلی های دیگه هم کمک کنه. راستی همسایه ها سر سفره افطار و سحری دعا یادتون نره. موفق باشین تا یه قهوه تلخ دیگه ( که این روزا نمی تونین بخورینشو فقط بوشو می شنوین) خداحافظ.

 

2 قهوه ریخته شده در چهارشنبه 1384/07/27ساعت 19:38  به دستان مسافر  | 
حواس پرتی هم بعضی وقتا خوبه نه؟
 

سلام همسایه ها. با عرض پوزش بالاخره بعد از کلی خودکشی بین درس و امتحان و...  باز اومدم.ولی شرمنده که دیگه نمی تونم براتون قهوه بریزم بعد از افطار ان شاالله.

وسط زنگ نهار من رفته بودم اون سر کلاس پیش بقیه دخترها تا یه جوری وقتو تا سر زنگ بگذرونم.اینام که نمی دونم صبح کله پاچه خورده بودن یا دیشب به فکهاشون زرده تخم مرغ بسته بودن همین جور یکریز با هم با هیجان کره ای حرف می زدن. بقیه بچه ها هم اکثرا بیرون کلاس پیش بقیه هم کشوری هاشون بودن.در همین اوضاع که منم داشت حوصله ام سر می رفت یهو یه پسر کره ای از یه کلاس دیگه با عجله وارد شد.روی تخته با گچ سبز یه چیزایی به کره ای نوشت و شروع کرد با یکی از پسرای کره ای کلاس حرف زدن.بعد از چند لحظه دو تا  پسرا یکی از دختر کره ای ها رو صدا زد. وقتی داشتن حرف می زدن من همین جوری بی حوصله داشتم به حرفاشون که هیچی ازشون نمی فهمیدم گوش می دادم که یهو یه کلمه رو فهمیدم. ایران بود.برق از سرم پرید.ایران چی؟یهو نگران شدم.آخ چند روزه که سرم این قدر شلوغه نه اخبار جام جم گوش کردم نه اینترنت.خدایا ایران چی شده که یهو همه کره ای ها ازش صحبت می کنن؟درهمین حین که من حسابی گیج شده بودم و از دست خودم عصبانی بودم دوست کره ای ام هیجان زده وبا لهجه کره ای چینی گفت که امروز کره با ایران مسابقه داره.پرسیدم چه مسابقه ای گفت فوتبال ساعت ۷:۳۰.( به وقت پکن که البته ساعت هفت بازی شروع شد).خلاصه قرار شد من و کره ای ها همه بازی رو ببینیم.من همون موقع که دختره بهم گفت مسابقه داریم بی اختیار به فارسی بهش گفتم همتون سوسکین!اولین بار بود همکلاسیهام فارسی می شنیدن.دختره نفهمید. اما این کار خیلی عادی بود چون اکثرا بچه ها حرفای همو نمی فهمن مگر اینکه چینی یا انگلیسی حرف بزنن.گفتم یکم کرکری براشون بخونم و بازی آخری ایران و کره رو که توی ایران ازشون بردیم و به یادشون بیارم. هم دلم سوخت هم اینکه دیدم یا علی!!! چند نفر به یه نفر؟من بیچاره تنها ایرانی توی مدرسه ام اون وقت حدودا یک سوم یا یک چهارم بچه های مدرسه کره ای هستن. بی خیال شدم.گفتم بهتره  وقتی باختن حس وطن پرستی ام گل کنه.

خلاصه شدیدا منتظر بازی بودم.حدودا نیم ساعت بعد از افطار ما بازی شروع شد.هنوز هیچی نشده یه گل خوردیم.تا چند ثانیه همین جوری مونده بودم. خدایا این دیگه چه جورشه؟حسابی حالم گرفته شد.با اعصاب خورد بازی رو تا آخر دیدم.نزدیک بود دیگه اشکم در بیاد!من فردا با این ۵ تا کره ای توی کلاس و این همه کره ای مدرسه چی کار کنم؟خلاصه هیچی دیگه فردا صبح توی راه کلی خودم خودمو نصیحت کردم که ایرانی همیشه سر فرازه و از این حرفا و روحیه خودمو تقویت کردم و آماده دفاع شدم.صبح رفتم تو کلاس دیدم آآخ خدا!فقط دوتا ژاپنی ها اومده بودن و دو تا از کره ای ها هم پیش پای من اومده بودن و مشغول بودن به مرتب کردن وسایلشون. به ژاپنی ها سلام کردم بدو رفتم سر جام نشستم انگار نه انگار بازی در کار بوده.خلاصه دیگه دو زنگ اولو پیش کره ای ها آفتابی نشدم اما دیدم نه بابا مثل اینکه جدی جدی یادشون رفته!ولی با خودم فکر کردم که چه خوب شد دیروز هیچی از فوتبالمون تعریف نکرده بودم مگر نه الان من بودم که سوسک می شدم!

2 قهوه ریخته شده در شنبه 1384/07/23ساعت 1:39  به دستان مسافر  | 
خاطره بارون
خاطره تابستون سال ۱۳۷۹آخرین تابستون من در ایران

زمان بچگی یه بار برای آخرین بار برای همیشه  با ۹ تا از بچه های فامیل که طی نقشه های فراوون توی خونه ما تلپ شده بودن و مادر و پدرها از پسمون برنیومدن مجبور شدن این همه بچه رو با هم ببرن سینما. بچه ها با سن های مختلف از بچه ۳ ساله گرفته تا ۱۲ ساله همه رقم موجود بود. یادمه فیلم هم اسمش  "یکی بود یکی نبود"بود. حدود ۶ یا ۷ سال پیش شاید شما هم فیلم رو یادتون بیاد. خلاصه رفتیم سینما و با بچه ها دور هم کلی به فیلم مسخره خندیدیم و خوشحال بودیم اما پایان غصه خوش تر است: فردا بعد از ظهر یکی از همین بچه های مذکور(یه دختر کوچولوی ۳ ساله) با مامانش در راه برگشت از مهد کودک. بچه مثل جرقه بالا پایین می پره و از خونه ی خاله فلانی تعریف می کنه تا می رسه به سینما. مادر محترم هم خسته و کوفته و دیگه کلافه شده. آفتاب صاف داره می کوبه تو سر هر دوتاشون. بچه همین طور حرف می زنه: مامان دای اگه بدونی چه فیلم قشنگی بود ..... مامان جون  الاغه لباس عروس پوشیده بود اگه بدونی چقدر خشگل شده بود شده بود عین عکسای عروسی خودت!!!!!!!! (حالا دیگه خودتون قیافه مادر بیچاره رو تصور کنین)

خاطره یه روز خنده دار از یکی از آشناهام توی یه سالی که اصلا به سن من و تو قد نمی ده:

اون قدیم قدیما که همه غذاها رو روی گاز پیکنیکی درست می کردن. یه مامان با دو تا پسر شیطونش در آشپزخونه. مادر در حال سرخ کردن کوکو سیب زمینی ها هم سرخ شده آماده در بشقاب کنار گاز پیکنیکی. مادر بلند می شه بره یه چیزی برداره بیاره. داداش کوچیکه در همون لحظه دستشو به طرف سیب زمینی ها دراز می کنه که یکیشونو نوش جان کنه.داداش بزرگتر هم نامردی نمی کنه و قاشقی رو که توی روغن داغ ماهی تاوه بوده به عنوان تنبیه برادرکوچیکتر می چسبونه به پشت گردن برادر کوچیکتر و صدای جیغ و داد برادر کوچیکتر بی گناه به آسمونا می ره!!!!!!!!!

خلاصه دیگه این روزا من غرق در بارون خاطرات بچگی ام هستم گفتم بزارم یکم از این بارون هم توی وبلاگم بیاد.

عکس رودخانه

این هم عکس یه رودخانه در عصریه روز تابستونی که خودم انداختم . قعلا خداحافظ همسایه ها.

 

2 قهوه ریخته شده در پنجشنبه 1384/07/14ساعت 15:51  به دستان مسافر  | 
تولدم مبارک

 

دقیقا یادم نیست جهار یا سه سالم بود.اون روزو به صورت خش دارو سیاه سفید(!!!!!!!)یادم میاد. زمستون بود.یه جفت جوجه هایی که آخرهای تابستون خریده بودیم هنوز زنده بودن و جون سالم به در برده بودن.خیلی دوستشون داشتم تازه تاجهاشون در اومده بود و یکم تپل مپلی شده بودن. مادرم باید می رفت خواهرمو از مدرسه بیاره من گفتم خوابم میاد و مثل بچه های خوب می شینم تو خونه تا مامان برگردن. چند دقیقه بعد صدای جیغ جیغ جوجه هام بلند تر از حد معمول می شه. می رم تو راهرو در جعبه رو بر می دارم. اه اه جوجه هام چه بوی بدی می دادن. با اینکه جعبه کلی محفظه برای جریان هوا داشت اما جوجه ها بوی بدی می دادن و کلی کثیف و سیاه شده بودن. کثیفی شون یهو به ذهنم اومد. منم که از بچگی به خانم بهداشت معروف بودم(البته این طوری که بزرگتر ها می گن) جفت جوجه ها رو برداشتم بیچاره ها نمی دونستن قراره چه بلایی سرشون بیاد و جیغ جیغشون کمتر شد. بردم گذاشتمشون روی دستشویی حمام شیر آبو باز کردم و حسابی شستمشون یکسره درمی رفتن و صدای بلند جیک جیکشون فکر کنم تا طبقه پایین و بالا هم رفته بود.اما دیدم نه به دل نمی چسبه شامپو رو برداشتم و دبشور. بیچاره ها داشت از دهنشون کف میومد بیرون که مه مامانم رسیدن.هیچ وقت قیافه مامان که منو در حال جوجه شستن دیدن یادم نمی ره یهو انگار خشکشون زد.

خلاصه دیگه جوجه هام سرمایی خورده بودن که خدا می دونه. حالا به علاوه اینکه تو چشماشون هم کف رفته بود و حسابی قرمز شده و باد کرده بود صداشون هم وقتی می خواستن جیک جیک کنن رگه دار شده بود. مثل رادیو قدیمی ها که وقتی می خوای موجشونو عوض کنی صدا وحشتناک رگه دار می شه. فرداش مامان جوجه ها رو ظهر بردن بالا پشت بوم توی آفتاب که بلکن هم خشک بشن هم اینکه سرماشون بهتر بشه اما صابون و شامپو هایی که من به خوردشون داده بودم اساسی کار خودشونو کرده بودن و جوجه هام عمرشونو داده بودن به شما اااااا ببخشید به جوجه های شما.

چقدر خوبه آدم روز تولدش همه رو خوشحال ببینه. همه سر حال باشن. همه ی شهر تغییر بکنه. همه جای شهر مرتب و تمیز و گل کاری شده باشه.همه شاد باشن. نه؟ روز تولد من یکی از این روزاست.دقیقا اول ماه ده که روز پیروزی انقلاب چین. همه ی شهر مرتب تر و تمیز و گل کاری شده و خلاصه کلی برنامه دارن برا خودشونو کلی هم شادن. روز تولدم  توی چین مصادف با یه روز خیلی مهمه . هر چینی که تاریخ تولدمو می پرسه بعد از شنیدن تاریخ کلی ذوق می کنه و بعد می پرسه که می دونم چه روزیه یا نه.

 

2 قهوه ریخته شده در جمعه 1384/07/08ساعت 23:32  به دستان مسافر  | 
 

توی راهرو با بچه ها داشتیم می رفتیم به طرف سالن ورزش. به راه پله که رسیدیم همین طور داشتم آخرین پله های طبقه سوم رو پایین می اومدم که یکی با نوک انگشت آروم به شونم ضربه زد. انگار به یه انگشت می خواد تق تق به شیشه ضربه بزنه و می ترسه  بشکنه و ظریف و آروم ضربه می زنه. خنده ام گرفته بود و از طرفی داشتم از فوضولی می مردم ببینم این کیه. چرخیدم پشتم و دیدم هیچ خبری نبود . بعد دیدم سمت چپم یه پسر کوچولو با قد کوتاه و تقریبا تپل مپلی با یه قیافه هول شده داره نگام می کنه. انگار با یه آدم فوق مهم می خواد صحبت کنه و کپ کرده و از پشت قاب عینک مستطیلی اش بهم زل زده بود. منم تعجب کردم ولی برای اینکه به سکته نرسه بهش لبخند زدم. به انگلیسی پرسید: مسلمونی؟ گفتم آره مسلمونم. داشتم ازش می پرسیدم که کجاییه یهو انگار که یه شک بهش وارد شده باشه و یه چیزی یادش اومده باشه با عجله ولی واضح گفت : السلام علیکم. منم جوابشو دادم ( نمی دونم چرا وقتی مسلمونا رو می بینم یادم نمی مونه که بهشون سلام کنم و هنوز این عادت و مخصوص ایرانی می دونم.) بعد گفت اندونزیاییه . یه پسر کوچولو موچولو لاغر هم همراهش بود که به نظر می رسید که هم کشوری و دوستشه . دیگه هول نبود  تو صورتش گرمای محبت یه مسلمون دیده می شد. منم خوشحال از اینکه یه مسلمون دیدم (ندیدپدید!) زبونم بند اومده بود. راهمون باید جدا می شد. فقط تونستم براش یه سر تکون بدم. دختر تایلندیه هی دستمو می کشید.

akse baron zade

 

توضیح عکس : راستی این عکسو توی بارون انداختم و این خط های خاکی روی دیوار هم اثراتشه.

 

2 قهوه ریخته شده در جمعه 1384/07/01ساعت 19:44  به دستان مسافر  |