تبليغاتX
قهوه ی تلخ
قهوه ی تلخ
 

روز سوم دیگه تقریبا روز آخر بود. فردا صبحش پرواز داشتیم.انرژی بچه ها و معلم ها هم رو به اتمام بود. سر هر چیز الکی گیر می دادن و اخلاق ها برگشته بود. اما من هنوز از رو نرفته بودم.با اینکه یکسره گرسنه بودم و حساسیت به آب و هوا اونجا امونمو بریده بود اما هیچ دوست نداشتم توی ذهن پنجاه شصت نفر که تا حالا هیچ ایرانی رو ندیدن یه ایرانی آدم کسل کننده یا بدی نشون داده بشه و امیدوارم که توی کارم هم موفق بوده باشم.

اما من کلا در طول سفر مشکل حادی نداشتم اما چون گفته بودین فقط از خوبی های سفر نگم و از مشکلاتشم بگم چشم اما به نظر من هیچ کدوم مشکل نبودن بلکه یه سری تجربه سفر بودن که اگه اینا هم نباشن که دیگه اسمش سفر نیست!

از همون موقع که پامو از هواپیما گذاشتم پایین عطسه و آبریزش بینی ام شروع شد. نزدیک های عصر هم که می شد مثل کسایی که می خوان گریه کنن چشمام قرمز می شد و می سوخت. معلم بهمون گفته بود که یه سری دارو با خودش آورده و اگه کسی مشکلی پیدا کرد بیاد پیشش و بگه. من هم چند بار سعی کردم که ازش بپرسم دارویی برای حساسیت داره یا نا اما اصلا نمی فهمید آلرژی چیه!کلی توضیح دادم آخر سر گفت که سرما خوردم و باید برم استراحت کنم!
اوضا موقعی وخیم شد که ضعف و بی جونی هم بهش اضافه شد یعنی طوری که روز آخر شده بودم مثل مرده ی متحرک.

از قبل در مورد غذا که باید سبزیجات یا اینکه مسلمونی باشه با مسولین صحبت کرده بودم کلی هم زحمت کشیدن و جورش کردن اما من نمی تونستم چیز زیادی بخورم. غذاهای جنوبی کلا طعم و حالتشون با غذاهای پکنی فرق می کرد به نظرم یه جورایی بی مزه بود. و از شانس من هم هر وعده غذا بین چهار جور خورشت یه غذایی که سبزی و ماده ی اصلی اش خیار یا کرفس باشه دیده می شد. من با اینکه اصلا بد غذا نیستم اما اسم این دو سبزی رو هم که می شنیدم حالم یه جوری می شد و خلاصه اینکه  طی این چهار روز فقط به وسیله آب و چهار پنج لیوان نوشابه ای که در روز سر غذا می خوردم زنده بودم. چند کیلو هم وزن کم کردم. خودم که خودمو نمی دیدم اما روز آخر صدای یکی از همکلاسی هام در اومد که تو چرا این قدر خسته ای!
حالا فکرشو بکنین شب خسته و کوفته آدم برسه به هتل هم اتاقیش هم یه دختر ژاپنی باشه که چنی زیاد نمی فهمه چیز زیادی هم نمی تونه بگه و انگلیسی هم یه چیزایی بفهمه و شما هم ژاپنی یکی دو کلمه بیشتر بلد نباشین! وای خدای من چه مصیبتی بود. هر روز کلی پانتومیم بازی می کردم.کلی چینی حرف می زدم بعد می دیدم نفهمیده دوباره از اول. و آخر سر هم یه چیزاییشو به انگلیسی می گفتم و اگه باز متوجه نمی شد پانتومیم. حالا خداروشکر که کار زیادی نداشتم اما همین که صبح چه ساعتی پاشیم و چی کار کنیم و حرفای عادی رو هم با بدبختی می گفتم!

 

2 قهوه ریخته شده در شنبه 1384/08/21ساعت 17:31  به دستان مسافر  | 
سفر به گویی لین ( خاطره)
 

روز دوم کله سحر چمدونارو دوباره خر کش کردیم و راه افتادیم.بعد از چند ساعت چرت زدن توی اتوبوس به پارک مورد نظر رسیدیم.داخل این پارک سعی کرده بودن یکی از اقلیت های نژادی گویی لین که قبلا هم همون جا بودن و معرفی کنن.بهمون چند تا کلمه عجیب قریب هم یاد دادن که معنی هاشون:سلام.خداحافظ و دوستت دارم بود.خلاصه وارد پارک شدیم.از وسط پارک یک رود طبیعی رد می شد که جالب ترین قسمت هاشو هم سوار بر قایق نگاه می کردیم. کنار رودخانه  خانه های قدیمی آلاچیق های چینی ساخته بودن و در هر ناحیه هم یک سری آدم از همون نژاد آوازهای محلی می خوندن بازی می کردن می رقصیدن و آهنگ های محلی می نواختن.به هر قسمت هم که می رسیدیم راهنما می گفت که بگین فلان بهشون یعنی سلام و دست تکون بدین!مسخره بازی شده بود که نگو.من که اولش گیج شدم خیلی منظره ها طبیعی بودن.ما توی قایق توی دنیای مدرن و توی ساحل زندگی قدیمی نشون داده می شد. بعضی جاها هم رفتارها و شعر های محلی رو راهنما معنی می کرد که از گیجی دربیایم.اما یکی از جالب ترین قسمت هاش این بود: همون طور که سوار قایق بودیم دیدیم یه جایی وسط راه که ساحلش خیلی شیب داشت و پر از علف های بلند بود که سطح پایین تر از آب دیده نمی شد قایق ایستاد و راهنما گفت که خب حالا آماده باشین مخصوصا اونایی که سمت چپ قایق نشستن(من هم سمت چپ بودم)الان قراره که یه اتفاقی بیفته. قراره یکی از افراد محلی رو ببینیم و هرهر می خندید دختر راهنما. من هم اصلا محل نگذاشتم همین طور داشتم دوربینمو تنظیم می کردم که یهو با صدای هوار دوربین به دست به سمت چپ چرخیدم.یک مرد با پوست سوخته موهای بلند گری گوری و یه پوست که دور خودش پیچیده بود کاملا شبیه انسان های نخستین که توی کتاب و فیلم عکسشونو هزار بار دیدیم با سرعت نور از سراشیبی بالا اومد فریاد زد انگار که می خواد شکار بکنه همچین با شتاب اومد که نزدیک بود بیفته توی قایق.نیزشو با قدرت تمام به عقب برد و بعد محکم دستشو پایین آورد. انگار که نیزرو به طرف ما پرت کرد!صدای جیغ و داد دخترا به هوا بود.ولی من جیک مرگ شده بودم.با دهن باز و چشای از حدقه دراومده خشکم زده بود.همه جیغ می زدن و من همین طوری تا یه دقیقه ای قفل کرده بودم!بعد دیگه ولو شدم یهو.معلم پشت سرم هی شونه هامو می مالید . منم دست دختر کره ای بقل دستی ام و گرفته بودم و هی با هم هر هر می خندیدیم ولی یخ زده بودم از ترس توی اون گرما.آخر سر اون آقای محترم انسان اولیه هم خنده اش گرفت.از قایق صدای انفجار خنده بود که به هوا می رفت و آخر سر برامون دست تکون داد و یه بای بای پرتاب کرد. باز خندیدیم چون راهنما گفته بود که مثلا اینجا همه باید به زبون محلی حرف بزنن و اینا فقط زبون عجیب و غریب خودشونو حالیشون می شه.اون وقت اون یارو سوتی داد!

park-gui lin

همسایه ها دیگه بقیه روزا رو نمی نویسم به نظرم خیلی کسل کننده می شه ولی عکس ها و خاطرات جالبشو می گم براتون.هیچ دوست ندارم وبلاگم به یه دفتر خاطره خواب آور تبدیل بشه.پس تا یه روز دیگه خداحافظ!

 

2 قهوه ریخته شده در سه شنبه 1384/08/17ساعت 21:57  به دستان مسافر  | 
سفر به گویی لین1
 

همسایه ها سلام.من برگشتم اینم از سفر نامه ام منتها چون طولانیه به چند قسمت تقسیمش کردم احتمالا سه یا چهار قسمت. بقیه اشو هم دو سه روز دیگه می نویسم:

اول صبحی بیست دقیقه مونده به هفت صبح روز سه شنبه صدای خرخر چرخ چمدون های بچه ها که صورت نشسته خیابونو له می کرد توی خیابون خلوت مدرسه پیچیده بود.قرار بود از مدرسه به طرف فرودگاه بریم.بعد از سه ساعت و نیم پرواز و کلکل با دختر ژاپنی و پسر کره ای بقل دست ام به گویی لین رسیدیم.(گویی لین یکی از شهرهای جنوبی چین هستش که کلا به خاطر طبیعت زیبا و سرسبز و کوههای پردرختش خیلی معروفه)

بعد از غذا فوری به یه پارک زیبا رفتیم.این عکسی هم که گذاشتم عکس یه کوه از همون پارکه که به کوه شتر معروفه( واقعا شبیه نه؟).

kohe shotor

تا توی پارک یکم گشتیم هوا تاریک شده بود. به هتل که برگشتیم معلم ها کلی سفارش کردن که نباید اصلا از هتل بیرون بریم و ساعت یازده هم میان اتاق های رو چک می کنن که همه توی اتاق خودشون برگشته باشن و بعد از اون باید توی اتاق باشیم و ساعت یازده و نیم بخوابیم.

شب اول از همه شبای دیگه بهتر بود چون یه عالمه دوست جدید پیدا کردم و با هم به اتاقشون رفتیم و تا ساعت یازده کلی گپ زدیم و خندیدیم. به پیشنهاد بچه ها کارت بازی کردیم.شیوه ی بازی طوری بود که هر کس که می برد باید کتک می خورد و همه می ریختن سرش می زدنش.(کتک جدی و بزن بکشی نه  کتک زدن هم شیوه داشت).اما من که بلد نبودم فقط کلی نگاه کردم و خندیدم.بچه ها چند بار بازی کردن هر چند بار هم همکلاسی ژاپنی ام برد و حسابی کتک خورد.بعد از چند دور بازی یکی از پسر کره ای ها داشت محل کشیک معلم ها رو که از بعد از ظهر که اومده بودیم گرفته بودن خوابیده بودن و قرار بود شب بیدار بمونن که میخوان بچه ها رو کنترل کنن  و داشت می گفت که اولین جای کشیک نزدیک آسانسوره که دیدیم صدای در اتاق بقلی میاد معلم اومده چک کنه.ساعت یازده بود بدو بدو به اتاق هامون برگشتیم.

 

2 قهوه ریخته شده در شنبه 1384/08/14ساعت 16:24  به دستان مسافر  | 
 

سلام همسایه ها.خوبین؟ خوشین؟چه خبرا؟دیگه امروز واقعا اومدم خداحافظی.فردا کله سحر تقریبا یه ساعت زودتر از روزهای معمولی باید شال و کلاه کنم و خرخر چمدونمو کول کنم برم.

توی این هفته حسابی تنبلی کردم و هیچی ننوشتم. شایدم مخصوصا که یکم از سرم بیفته این چهار روزی که قراره نمیامو مخ خودمو نزنم. ولی کلی نقشه ریختم براتون.بالاخره خواهرم رازی شد که توی این چهار روز به جای من آپ کنه.پسورد وبلاگ و میل ام رو هم می دم که وقتی آپ کرد خبرتون کنه و خلاصه تمام امور وبلاگ برای این چهار پنج روزه واگزار شد.

خواهرم قبول نکرد که فنجون ها رو بشوره و حالا من بیچاره در حالی که هنوز چمدونمو نبستم تا الهه شوم باید وایسم فنجون بشورم و خشک کنم و ردیف بچینم بزارم آماده وقتی که خواهرم بیاد قهوه بریزه.خواهرم اصلا از قهوه ی تلخ خوشش نمیاد و قراره براتون نسکافه های مخصوص درست کنه.دیگه تلخی قهوه هام اشکتونو درنمیاره.

خلاصه دیگه اگه جون سالم از این سفر فرهنگی به در بردم میام  با کلی حرف و عکس اگر هم نه دیگه وبلاگ واگزار شده دیگه.

 موفق باشین همسایه و تا ۴ روزه دیگه خداحافظ

2 قهوه ریخته شده در دوشنبه 1384/08/09ساعت 20:2  به دستان مسافر  | 
 

سلام همسایه ها! خوبین؟ خوشین؟ خوش می گذره؟ نماز روزه هاتون قبول! امروز اومدم یه خبر براتون آوردم: سفر!!!!
نه بابا خوشحال نشین ایران نمیام.از طرف مدرسه به یه اردوی فرهنگی بریم ( خودمم نمی دونم چرا فرهنگی اما احتمالا به خاطر چیزهایی که قراره طی سفر از فرهنگ و تاریخشون درک کنیم این اسمو گذاشتن) البته اردو که چه عرض کنم یه سفر چهار روزه.

دقیقا یه هفته دیگه این موقع اگه خدا بخواد دیگه من پکن نیستم که هی دم به دقه بیام سر بزنم و آپ کنم و وقتتونو بگیرم.  سفر از سه شنبه صبح شروع میشه. یکم نگرانم تا حالا تو چین تنهایی بدون خانواده ام به سفر نرفتم ولی یکم هم هیجانیه کلی بچه هم سن و سال خودم هر کدوم هم یه مدلن خیلی خنده داره هیچ کدوم  هم مثل هم نیستیم. درسته که ممکنه مشکلاتی داشته باشم و سخت بگذره اما به نظرم می ارزه با این سفر نه تنها بیشتر با چینی ها فرهنگشون و یکی از شهرهای معرفشون آشنا می شم بلکه کلی هم می تونم  با فرهنگ کشور های بچه های خارجی ای که همسفرمن  آشناتر بشم بهتر درکشون کنم و کلی کار ازشون یاد بگیرم بدون اینکه به کشورشون سفر کنم .

دیگه مدتیه که درسا اونقدر سنگین شدن که اصلا وقت پارک رفتن و جای دیدنی رفتن و عکس انداختن و نداشتم و عکس های قدیمی می گذاشتم که اونام به امید خدا تموم شدن اما این شهری که قراره بریم این طوری که معلمها تعریف کردن برامون و توی تلویزیون دیدم خیلی شهر قشنگی باید باشه و سر سبز. خلاصه این که اگه من مسافرت برم قول می دم دست خالی برنگردم و با کلی حرف و عکس بر می گردم. چیزهای جالبشو براتون حتما می گم. هر چند هنوز نرفته دلم برا همه چی تنگه برای خانواده ام برای وبلاگم برای شما تنها دوستای دنیای واقعی و مجازی ام که با هاشون ارتباط دارم برای  همه چی. ( حالا خوبه که همش ۳ روزه ها صبح روز چهارم هم که پکنم.)اه که چه احساس مسخره ایه آدم تا میاد عادت بکنه باز ... .

خب همسایه ها این بار که دیگه قهوه ام تلخ نبود بود؟ اگه بود نخورینش خبرم کنین میام توش براتون شکر می ریزم.

موفق باشین و خداحافظ

 

 

2 قهوه ریخته شده در سه شنبه 1384/08/03ساعت 23:29  به دستان مسافر  |