تبليغاتX
قهوه ی تلخ
قهوه ی تلخ
 

دیگه چیزی به رسیدن خونه نمونده بود چهار راه آخری. هوا هم حسابی سرد بود و باد میومد.من همین طور که انگشتامو که با وجود دستکش از سرما داشت مور مور می شد  و می مالیدم با خودم فکر کردم که فردا حتما اون شال کلفت تررو سرم کنم که مثل امروز یخ نزنم.توی همین فکر ها بودم که یه صدای خش خش چندش آوری افکارمو به هم ریخت.انگار همه جا ساکت شده بود.هیچ صدای دیگه ای توی گوشم نبود.دنبال صدا گشتم سر جدول پیاده رو یه زن که نمی دونم پیر بود یا جوون چمباته زده بود.یه زانوی پاشو خم کرده بود روی زمین و بهش تکیه داده بود و روی زانوی دیگه اش نشسته بود.جوری جمع شده بود که اول نتونستم تشخیص بدم اصلا چی هست.ولی جلیقه نارنجی رنگ شب رنگش شغلشو داد می زد.اینقدر لباس پوشیده بود که حسابی پف کرده بود.با دستای قرمز و ورم کرده ی بدون دستکشش که یه کاردک توش به زور جا گرفته بود داشت برچسب های تبلیغاتی روی بتون کنار پیاده رو رو می کند.خش خش .... . توی ظرف مخصوص آشغال بقل دستش پر از بر چسب های کنده شده بود اما برچسب های روی جدول و که دنبال کردم مخم سوت کشید.احساس می کردم از دستام داره حرارت بیرون می ریزه.دستای خودمو که با دستاش مقایسه می کردم بیشتر داغ می شد. سرمم حسابی داغ شده بود.دلم می خواست بقل دستش بشینم و بقیه برچسب ها رو تند تند بکنم.اما یه نیرویی منو به جلو حل می داد.زورم بهش نمی رسید.

از اون روز هر وقت که سردم می شه یاد اون صحنه می افتم. اون وقت دیگه سرمایی در کار نیست تابستونه تابستونه!

 

2 قهوه ریخته شده در چهارشنبه 1384/09/30ساعت 17:25  به دستان مسافر  | 
رفت
رفتم            رفتیم               

رفتی             رفتید

رفت                رفتند

سال دوم راهنمایی ادبیاتمون حسابی سخت شده بود.کلی اسم های قلنبه سلنبه. حال استمراری. گذشته دور.حال انتظامی و هزار جور اسم های عجیب غریب.سر امتحان که می شد باید کلی فعل صرف می کردیم.خانم معلم ادبیات ما هم نمی دونم چه علاقه ی خاصی داشت به مصدر رفتن.اکثر امتحان ها هم این مصدر  باید صرف می کردیم. مجبور بودم کلمه ای که همیشه ازش متنفر بودم و هزار جور صرف کنم. تند تند با بی حوصلگی و بد خط می نوشتم. موقع صحیح کردن ورقه ها هم معلم صداش درمیومد: تو که خوش خط بودی چرا فعل هاتو این قدر ناخوانا می نویسی؟ اگه یه معلم دیگه باشه ... .

رفتن همیشه تو هر حالتی که باشه هر جایی که باشه هر زمانی که باشه پر از غمه. یه نفر که به سفر می ره کلی رو دل آدم غم می پاشن دیگه چه برسه به اینکه یکی از این دنیا بخواد سفر کنه. یک دفعه و بدون خداحافظی.

 سلام از همه تون عذر خواهی می کنم که .بلاگو تبدیل کردم به آگهی تسلیت.دیشب یکی از فامیل های نزدیکم به سفر رفت.سفری که دیگه برگشتن نداره. شایدم الان از اون بالا بالا ها داره به کارهای ما لبخند می زنه.نمی دونم . من که دستم به فامیل و آشنا ها نمی رسه گفتم شاید بالاخره یکی از آشنا ها هم به این جا سر بزنه و به این وسیله پیام تسلیت منو دریافت کنه.

 

در اولین فرصت میام با کلی حرف تازه به امید اون روز.

سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز                           مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

 

2 قهوه ریخته شده در شنبه 1384/09/19ساعت 22:41  به دستان مسافر  | 
ملانصرالدین در چین
 

سلام همسایه ها خوبین؟خوشین؟من مدت زیادی بود که به خاطر یه امتحان مهم و حجم زیاد درس هاوقت نکردم که به وبلاگ برسم. خلاصه دیگه ببخشید یه مدتی فنجون های خالی همین جوری موندن و قهوه روشون خشک شد.حالا کارم هم کلی زیاد شده باید هر فنجونو چندین بار بشورم تا مثل روز اولشون براق بشن.ولی عیبی نداره عوضش این بار سعی می کنم جبران کنم:


افنتی(در فارسی هم استفاده می شه و به معنی آقا است)یا همان ملانصرالدین یکی از بزرگترین شخصیت های ادبیات طنز چین است که در جامعه چین کاملا شناخته شده است و همه نام او را با لبخند یاد می کنند و از داستان های او لذت برده و به آن ها علاقه دارند.

این شخصیت به نام های ملانصرالدین.افنتی.جوها.بهلول و... شناخته می شود و در کشور چین در مناطق چین نشین به نام افنتی و در مناطق غربی چین به نام نصرالدین افنتی معروف است.افنتی یا همان بهلول یکی از باارزش ترین آثار ادبی چین نامیده می شود.

داستان های افنتی داستان هایی هستند که واقعیت های اجتماعی که در زندگی مردم وجود دارد را به صورت طنز در آورده و بعضا به عنوان ضربل المثل شیرین در گفته های مردم به کار گرفته می شود.

کسانی که برای اولین بار با داستان های او روبه رو می شوند در مرحله اول از طنزهای زیبای او لذت برده و به داستان های او علاقه مند می شوند ولی پس از اطلاع یافتن از داستان های بیشتری از او متوجه شده که طنزهای او صرفا یک داستان ساده و عامیانه خنده دار نبوده بلکه فرهنگ غنی اسلامی مردم مسلمان آسیا نیز در آن می باشد.تا حدی که با مطالعه و تحقیق می توان از داستان های او درس گرفت.

دو نمونه از داستان های کوتاه در همین مورد:

روزی ملا بالای منتر مسجدی نشسته و برای افرادی سخنرانی می کرد.یک نفر از او سوالی می پرسد ملا می گوید:نمی دانم! آن فردی که سوال پرسیده بوده می گوید:پس چرا بالای منبر نشسته ای؟ ملا در جواب آن فرد می گوید من هفت پله به اندازه ی دانایی ام این بالا نشسته ام اگر می خواستید منبر را بر اساس چیزهایی که نمی دانم و بلد نیستم بسازید باید دو هزار پله می ساختید.

یک روز یک نفر از ملا نصرالدین می خواهد تا طنابش رابه او قرض دهد و ملا در جواب آن فرد می گوید:روی طنابم ارزن پهن کرده ام مگر نه حتما می دادم!!!!!

 

 همسایه ها امیدوارم براتون جالب بوده باشه چند روزه که سعی می کنم عکس براتون بزارم اما یه مشکلی پیش اومده نمی دونم چرا عکسا آپلود نمی شن. حالا فعلا دیگه همین جوری قهوه ها رو تلخ تلخ تحمل کنین تا دفعه بعد مشکل حل بشه.

موفق باشین و خداحافظ

 

2 قهوه ریخته شده در سه شنبه 1384/09/01ساعت 22:51  به دستان مسافر  |