همه ی مدت طولانی که برای رفتن انتظارمی کشی یه طرف این چند روز آخر هم یه طرف.هر چی به روزهای آخر شمارش معکوس نزدیکتر می شی دیرتر می گذره. برای شونصدمین بار برای امروز باز با نوک انگشتام مثل بچه دبستانی ها می شمرم: شنبه.یکشنبه. دوشنبه.... پنجشنه آیی شیش روز مونده!
بچه های کلاس برای گذروندن این چند روز آخر روش های وحشتناکی پیدا کردن مثل اینکه هر روز که می رن خونه تا شب چند تا دی وی دی می بینن بعد یکی دو ساعت دوره می کنن و میگیرن می خوابن فردا میان امتحان ترم می دن! من که هر وقت این روشاشونو برام توضیح می دن یه سکته ناقص می زنم.بیچاره ها بعضی هاشون خیلی تنهان تنهایی با یه سرپرست توی چین تحصیل می کنن و پدر مادرهاشون توی کشورشونن.
این روزا دیگه تقریبا کسی ضد حال نیست. همه الکی هرهر می خندن حتی به درز دیوار. بعضی وقتا خودم هم تعجب می کنم که این که یه چیز معمولیه که همیشه اتفاق می افتاد خنده نداره !
ولی یه چیز دیگه هم هست بعضی وقتا کلاسا کنفیکون میشن یکی می ره کشورش یکی کلاسش عوض می شه یکی مدرسه اشو عوض می کنه ... . هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر به بچه های کلاس وابسته بشم.یکم مسخره بازی درمیاریم و می خندیم بعد باز یادمون می افته که قراره از هم جدا بشیم و پکر می شیم.
امیدوارم که وقتی اومدم ایران برای این همه فکرهای خوبی که در مورد ایران کردم و انتظارهایی که برای چند روز مسافرتش کشیدم پشیمون نشم.هر سال ایران و از دور یه کشور می دیدم بهترین چیزها مال خودمون می دونستم و برام از دور مثل یه بهشت بود مثل یه رویای تار که چیز زیادی ازش یادم نمیومد. ولی طی این یک سال و نیمی که ایران نیومدم سعی کردم از دور همه چیزو از دور ببینم هم خوبی ها رو هم بدی هارو. سعی کردم وقع باشم که مثل قبل توی ذوقم نخوره. می دونین آدم وقتی یه چیزی رو تو ذهن خودش بزرگ می کنه و ازش یه رویای قشنگ می سازه وقتی با ظاهر واقعی اش برخورد می کنه خیلی شوکه می شه و یه جورایی قاطی می کنه. ولی امسال می خوام با چشمای باز بیام ایران و یه حافظه خالی که همه چیزو توش ضبط کنم.هر چند سه هفته خیلی کمه ولی خب یه کارایی می شه کرد.هیچ دوست ندارم وقتی کسی ازم در مورد مسایل خاص ایران می پرسه من و من کنم و هی تو دلم به خودم لعنت بفرستم.
به امید اون روز.

سلام همسایه ها خوبین؟خوشین؟با امتحان ها چی کار می کنین؟ می دونم که حتی از شنیدن اسم امتحان هم بیزارین. این روزها همه جا حرف از امتحان و دوره و جزوه و نمونه سواله و صبح تا شب و شب تا صبح خر های بیچاره در حال کتک خوردن هستن
.من هم با اینکه هنوز یه هفته به شروع امتحاناتم مونده اما قاتی کردم اکثر کارها رو به دلیل بی دقتی حاصل از نگرانی باید چند بار انجام بدم تا نتیجه بگیرم.معلم ها هم یکسره تو گوشمون می خوندن که دوره کنین امتحان ترم نزدیکه درس بخونین ولی کو گوش شنوا.همه بچه ها تو رویا سیر می کنن
که تعطیلات آخر ترم بر می گردن کشورشون و مادر و پدر و دوست هاشونو ببینن(البته ناگفته نماند که یکی از اون ها هم منم که این روزا دیگه روی زمین پیدام نمی کنین
)بهتون قول می دم که اگر به خونه ی بچه ها یه سری بزنین خیلی هاشون حتی چمدون هاشونو هم برای دو هفته بعد بستن.
![]()
منظره امتحان دادن توی کلاس ما خیلی جالبه. هرکسی به زبون خودش برای خودش ترجمه می کنه و می نویسه اگه معلم ها هم خیلی گیر ندن
با خودش صحبت هم می کنه (البته با صدای خیلی آروم که فقط تکون خوردن لب هارو می بینی). حالا فحش می ده سوال ها رو می خونه یا داره سعی می کنه که جوابشو به چینی ترجمه کنه نمی دونم.
جالب تر از همه موقعیه معلم نمره ها رو می خونه یا ورقه ها رو پخش می کنه.صدای داد و فریاد همه به پاست یکی لعنت میفرسته یکی جیغ جیغ می کنه یکی مثل من اول خشکش می زنه و بعد شروع می کنه به سرزنش کردن خودش ... .
مثلا اون روز یکی از امتحان های فیزیک و دقیقا یادمه که وقتی که معلم ورقه ها رو پخش کرد پسر کره شمالیه ورقه اشو گذاشته بود روی میز دو دستی موهاشو محکم گرفته بود و کره ای بلغور می کرد. پسر ژاپنیه روی میز ولو شده بود غر غر می کرد و اعصابش خورد شده بود.پسر کره ای بغل دستیم هم بعد از کوبیدن یه مشت روی میزش که در همین موقع پس لرزه میزش به من هم رسید و شکه ام کرد کلی بلند بلند شروع کرد به کره ای حرف زدن. دختر تایلندیه هم داشت نمره هاشو می شمرد که اشتباه نشده باشه. صدای آه و ناله و شکایت دختر کره ای ها هم از پشت سرم شنیده می شد. من هم هی خودمو کنترل می کردم که هیچی نگم دلم نمی خواست مثل بقیه خنده دار جلوه بدم ولی آخر سر صدای من هم در اومد: اه لعنتی!باز من هول شدم و بعد از این همه عملیات و عدد های عجیب غریب دوباره ۴ رو به فارسی نوشتم.
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا برس به داد جوونا.
اگه این توان ۴ رو درست نوشته بودم دو نمره اضافه می شد
اون وقت می شدم ....
در همین موقع معلم فیزیکمون که یه دختر چینی جوونه پای تخته دست به سینه وایساده بود ما رو تماشا می کرد که تو سر و کله خودمون می زدیم!![]()
همسایه ها فقط خدا میدونه که مدرسه چه برنامه ای براین دوره ی درسامون برامون ریخته و کی قراره جون سالم به در ببره برای همین ممکنه که یکی دو هفته ای نتونم بیام یعنی شاید بیام ولی وقت نکنم بهتون سر بزنم یا آپ کنم. راستی اگه که کسی برای شب زنده داری شب امتحانات احتیاج به قهوه غلیظ و مخصوص داشت برای من یه آفلاین بزاره من با سرعت نور براش درست می کنم.
موفق باشین تا بعد خدانگهدار

"آدم تا وقتی که یه چیزی رو داره قدرشو نمی دونه" یه حرف ساده ی عامیانه که همیشه می شنویم و خیلی وقتا بهش فکر هم نمی کنیم. اما دو روزه واقعا دارم برای هزارمین بار حسش می کنم. یعنی خیلی از ما آدما هستیم که این حس رو هر روز داریم و برامون عادی شده ولی وقتی این حس به توان دوم یا چندم برسه دیگه فریادمون گوش پرنده های آسمونو کر می کنه.
دوروزه دارم تمام چیزایی رو که شامل این جمله عامیانه می شه رو لیست می گیرم. هر چیزی که قبلا داشتم ارزششو ندونستم و حالا که از دستش دادم دارم آموزش می بینم که راه درست استفاده ازش چی بوده.
هر روز با دست راستم کلی کار می کردم.از کارهای ساده ای مثل غذا خوردن و کمک برای دست چپم توی نوشتن گرفته تا همین تایپ مطلب برای وبلاگ که الان واسش دارم کلی زجر می کشم. با تایپ هر یه حرفی که در سمت راست کیبرد قرار گرفته باشه آرزوی مرگ می کنم.
پریروز طبق یکسری عملیات تقریبا ورزشکارانه ی ناشیگرانه توی اسکیت روی یخ دست راسمتم آسیب دید.از آرنج تا سر انگشتام و بسیاری از نواحی بدنم هم کوفته شده. شدم عین پیرزن های غرغرو که یکسره از زانو درد و پا دردشون می نالن. با دست راستم چیزی نمی تونم بلند کنم و مچ دستمو هم نمی تونم زیاد تکون بدم.
هیچ وقت فکر نمی کردم که کارهای به این سادگی این قدر دردناک باشن. مثل باز کردن در. گرفتن چنگال تو دست . و یا مثلا تا همین چند سال پیش که ایران بودم هیچ وقت به ذهنم هم نمی رسید که یه روز برسه برای بودن توی ایران حتی توی شرایطی که همه ازش ناراضین این قدر له له بزنم یا دلم برای همه چی ایران حتی گنجشک های روی درخت هاش که هر روز صبح با صدای جیر جیرشون از خواب می پریدم یا نفس کشیدن توی همین هوای آلوده اش که باعث مرگ می شه این قدر تنگ بشه. یا این که اون موقع که بین اون همه بچه ی هم سن و سال و هم وطن و هم خون خودم بودم فکرشم نمی کردم که یه روزی گوشه ی کلاس حرفای فارسیم توی گلوم گیر کنه و هیچ کس نباشه بشنوه و یا با شنیدن صدای یکی که فارسی حرف می زنه از حا بپرم."آدم تا وقتی که یه چیزی رو داره قدرشو نمی دونه"...
