هنوز دو روز هم نگذشته ولی دلم برای یه عالمه قلب مهربون.خیابونای مهربون و هوای آلوده ی مهربون تنگ شده. شاید اگر من هم همیشه ایران زندگی می کردم به جمله ی بالا می خندیدم ولی این احساس هر ایرانیه دور از وطنه. توی این ۲۸ روزی که ایران بودم به اندازه ی چند سال از زندگی ام از مردم محبت دیدم. محبت هایی که دلیلشون هیچ چیز جز داشتن یه قلب مهربون ایرانی نیست. محبت هایی که هیچ دلیلی نداره کسی به کسی بکنه یعنی خیلی راحت مثل خیلی از آدم های کشورهای دیگه می شه از کنارش رد شد و می شه ندیده گرفت.
من فکر می کنم قانون اول نیوتن در مورد محبت کاملا صدق می کنه. محبت نه به وجود میاد نه از بین می ره فقط از صورتی به صورت دیگه و از حالتی به حالت دیگه تبدیل می شه . ممکنه وقتی به کسی محبت می کنی همون موقع جوابشو نبینی ولی این محبت توی خون و قلب اون فرد مثل یک انرژی زخیره میشه و در یک فرصت دیگه به کس دیگه ای منتقل می شه . ممکن هست که این محبت اندازه اش نوعش فرق بکنه ولی اضافه اش همیشه باقی می مونه و هدر نمی ره.
این مهربونی نه فقط توی دنیای واقعی بلکه توی دنیای مجازی ما هم دیده می شه. یادتونه قبل از اینکه برم ایران زمین خورده بودم و دستم ضرب دیده بود وبراتون نوشته بودم؟ بعدش خودم خیلی تعجب کردم هیچ انتظار این همه عکس العمل رو نداشتم بجز اون همه نظر و ابراز هم دردی و نصیحت های توی وبلاگ کلی هم آفلاین داشتم. هیچ فکر نمی کردم که با نوشتن چند خط این همه آدم رو نگران و مضطرب بکنم. آدم هایی که حتی اسم واقعی هم و هم نمی دونیم هیچ وقت هم رو ندیدیم و فقط نوشته های همو می خونیم و با هم هم دردی می کنیم. در صورتی که من وقتی فردای اون روز با دست بسته به مدرسه رفتم فقط یکی دو تا از دخترای کره ای کلاس یک بار ازم سوال کردن که دستت چی شده و فقط همین.

خیلی زود گذشت.مثل برق و باد مثل همه ی روزهای زندگی. همیشه توی تنهایی فکر می کنم که این روزهایی که ایرانم یه سری روز رویایین حتی رنگ بندی زندگی هم با روزهای دیگه فرق داره و بدتر از همه اینکه فکر می کنم روزها باید دیرتر بگزرن و من باید همه ی روزها رو به خاطر بسپارم. کاری که تقریبا محاله. مگه می شه که آدم همه کارهایی که طی یه مدت می کنن رو دقیق با تمام اتفاقاتش به خاطر بسپاره؟ حتی با عکس و نوشته و فیلم هم کامل نمی شه مگر اینکه یه دوربین تمام ساعاتتو مرتب فیلم بگیره.
سه هفته پیش یه هم چنین موقعی من از خوشحالی که فردا می خوام بیام ایران خوابم نمی برد و حالا امشب از زور فکر و خیال احتمالا تا صبح شب زنده داری خواهم داشت. باز همون شمارش معکوس که می گفتم شروع شده. باز هر چی که نزدیک تر می شه سنگین تر می شه ولی زودتر می گذره. هرچی می خوای بجنگی با زمان باز عقب می مونی. و اون قدر کار داری که دیگه وقت یاد آوری و نوشتن هیچ خاطره ای رو نداری.
این بار دیگه واقعا خیلی سفر جالبی بود اون قدر چیزهای عجیب و غریب و خوب و بد دیدم که نمی دونم کدومشون بهتره کدومشون قشنگتره و واقعا نمی تونم انتخاب کنم اما خاطره ها برای جا افتادن وقت می خوان تا کمی پخته بشن شاید یکی دو ماه دیگه اون وقت بتونم نتیجه های خوبی از خاطره هام بگیرم. می دونم از وقتی اومدم ایران دیگه وبلاگم به هم ریخته دیگه مثل قبل نیست و چیز خاصی هم براتون نگفتم اما وقتی برگشتم جبران می کنم اون موقع سر فرصت براتون حرف می زنم.
- می ری ایران؟ خوش به حالت!
- رفتی ایران زیاد نمونیا مگر نه ما از حسودی دق می کنیم
- رفتی ایران یه ذزه خاک وردار بیار!
- وقتی رسیدی تا می تونی نفس بکش
حرفای ایرانیای پکن موقع خداحافظی یه لحظه هم ازم دور نمی شه. یکسره توی سرم می پیچه. هرکسی یه جمله می گفت و به یه جایی خیره می شد یا اینکه مثل اینکه توی رویا سیر بکنه یا یه سری چیزهای خوب و مرور بکنه تا چند ثانیه جواب های نامربوط می داد قیافه اش داد می زد که حواسش اینجا نیست. خوب می تونم درکشون بکنم. هزار بار مزه ی گسشو چشیدم. حتی بعضی وقتا فکر می کنم ای کاش با هیچ کس خداحافظی نکنم تا دلشون نسوزه و تا چند روز هوایی نشن.
سلام همسایه ها. خوبین خوشین؟ خوش می گذره؟ من امروز پنجمین روزیه که توی ایرانم . توی زادگاه خودم زندگی می کنم. اما خودمم نمی دونم کجام هیچ جا رو نمی شناسم و برام همه چیز عجیبه هیچ چیز انگار رو روال نیست. پنجمین روزیه که اینجام اما هنوز هیچ جا رو ندیدم . اینو به هیچ کس تا حالا روم نشده بود بگم اما انگار از یه کشور خارجی به یه کشور خارجی دیگه سفر کردم کشور خارجی که فقط زبون مردمشو می تونم خوب صحبت کنم. از خودم خجالت می کشم چون حالا می دونم که در مورد کشورم هیچ چیزی نمی دونم. من پیج ساله که کشورم و از پشت شیشه دیدم از پشت شیشه های بی حس تلویزیون و کامپیوتر. خیلی خنده داره نه؟ نمی دونم شاید تقصیر خودمه اما من تمام سعی ام و کردم که همیشه مثل یه ایرانی باشم مثل یه ایرانی زندگی کنم اما انگار ایرانی اون چیزی که من فکر می کردم نیست .
ولی توی همین چند روز کلی عکس انداختم از قبرستون از خیابونای برفی از قیافه های فک و فامیل ها ولی این عکسایی که من از انداختم فکر می کنم براتون جالب نباشه چون همیشه جلوی چشمتون هست و دیگه اینکه برای وبلاگ چک کردن هم با هزار جور سلام و صلوات می تونم به اینترنت وصل بشم چه برسه به اینکه بخوام عکس هم آپلود بکنم. می دونم که این بار هم تلخ بود ولی باور کنین تمام سعی خودم و کردم تا شیرین تر بنویسم چند بار هم نوشتم و پاک کردم آجر سر این شد. خلاصه اینکه همسایه ها به امید دیدار
این بار دیگه وقتی آپ می کنم که چیزهای شاد و قشنگ برای گفتن داشته باشم.
موفق باشین و خندون