هر روز صبح با صدای جیرینگ جیرینگ ساعت که بلند می شم یه نفس عمیق می کشم تا جایی که شش هام جا داشته باشه. به خودم می گم داره عید می شه. هر روز سعی می کنم به یه وسیله ای به زور به خودم بفهمونم که واقعا داره عید می شه. یه روز به بهونه ی جوونه های کوچیک و نازک ریحون و سبزی های ایرانی که مامان توی گلدون کاشته یه روز در حالی که از سرما دستام یخ زده و به زور به خودم می گم هوا گرمتر شده یه روز به بهانه اینکه قناری هام چه چه می زنن. ولی هنوز دلیل واقعی جز تقویم پیدا نکردم. تقویم می گه یازده روز دیگه عیده ولی هنوز طبیعت اینو نگفته .
دوست ندارم مثل پارسال تا چند روز برای اینکه عید یادم بمونه برای خودم پیام تبریک عید به فارسی بالای دفترام بنویسم. دوست ندارم مثل پارسال موقع تحویل سال بغض گلومو قورت بدم. دوست ندارم از ترس اینکه اشک چشام بریزه هی به سقف نگاه کنم و پلک نزنم. دلم می خواد امسال یه آدم دیگه باشم دلم می خواد امسال هفت سین و عید و تمام مراسمش توی دلم برگزار بشه. دلم می خواد باورش کنم.
عیدیکی از سال هایی که ایران بودیم با یک خانواده از تهران به قصد شهرهای جنوبی ایران با ماشین های خودمون راه افتادیم. لحظه تحویل سال وسط راه بودیم. من و خواهرم فبل از اینکه راه بیافتیم اجزای سفره ی هفت سین و کشیدیم و رنگ کردیم و جدا گونه بریدیم و یواشکی با خودمون بردیم دو دقیقه قبل از تحویل سال ما آویزیون شیشه عقب ماشین شدیم و سفره هفت سین و چسبوندیم به شیشه عقب به طوری که از بیرون معلوم باشه. اون صحنه خیلی دیدنی بود چون در عین چسبوندن نمی خواستیم مامان و بابا بفهمن ما داریم چی کار می کنیم.
چند بار هم یادمه که سال تحویل نصف شب بود. هر دفعه وقتی ما خوابمون می برد کادوهامونو می گذااشتن بالای سرمون و از ذوق و فوضولی که ببینیم عیدی چیه و کی میان بزارن بالای سرمون تا صبح موقعی که برای عید صدامون می کردن خوابمون نمی برد.
سلام همسایه ها. این بار خواهرم به دادتون رسیده و براتون نسکافه ریخته. می گه اگه بخواین می تونین نسکافه ها رو با فنجون ببرین که بعدا بخورین.
چقدر زود گذشت مثل برق و باد.الان که می خوام مرورش کنم مثل یه اسلاید سیاه و سفید از جلوی چشام می گذره. دوران بچگی رو میگم.دورانی که روی زمین نیستی. یا خاله ای.یا خلبان. یا دکتر و یا ... همه چیز برات بازی و رویا و چغلی از بچه های دیگه به معلما یا مامانا و قهر و قهر کشیه. انگار نه انگار که تو هم یه عضو از این کره ی خاکی و باید زندگی کنی. هیچ دغدغه ای نداری هیچی و دوامشم یه چشم به هم زدنه همین.یادش بخیر.
شش سالم بود. تازه رفته بودیم ایران و قرار بود برم مدرسه. محیط برام جدید بود.چه برسه به مدرسه.قبل از اینکه مدرسه ها بازبشه با یه خانواده که چند خونه اون ور ترمون بودن آشنا شدیم.یعنی مامانم برای اینکه منو از تنهایی دربیاره پا پیش گذاشت. این خانواده دو تا دختر داشت. یکی هم سن خودم. یکی هم دو سال از من بزرگتر. خیلی زود با هم خونه یکی شدیم. شده بودیم کس و کار هم. یه مدرسه کوچیک هم نزدیک خونه مون بود. خیلی نزدیک. دو تا دوست دیگه هم پیدا کردم یکی یه سال از من بزرگتر و اون یکی هم همسن خودم بود. شده بودیم یه اکیپ. همه مون توی یه کوچه زندگی می کردیم و به یه مدرسه می رفتیم. هر روز صبح یکی از مامانا هر پنج نفرمونو برمی داشت و می بردمون مدرسه و بعدا می آوردمون خونه. هنوز یادمه. چقدر خوش بودیم... .
هر روز دو تا گروه می شدیم و برای هم شاخ و شونه می کشیدیم که البته اون که از هممون بزرگتر بود هیچ وقت کم نمیاورد؟ دوباره دو دقیقه بعد با هم آشتی می کردیم. پیشونیامونو می چسبوندیم به هم و تو چشمای هم نگاه می کردیم و با دستامون دور چشمامونو می گرفتیم که نوری وارد نشه. تو اون تاریکی با صدای آروم و مثلا وحشتناک می گفتیم: اسکلت خون اسکلت. آخه اسکلت چیه که خونش چی باشه!![]()
وقتی خونه هم می رفتیم و لنگر می انداختیم همش نگران بودیم که نکنه الان مامانامون بیان دنبالمون. همین که یکی زنگ درو می زد یکی از بچه ها بهمون می گفت بگیم: اه الان حتما مامانمه. اگر این طوری بگیم اون وقت مامانمون پشت در نیست.ما هم همین کارو می کردیم. مثلا نفوذ بد می زدیم بعد که می دیدیم یکی دیگه پشت دره حسابی حال می کردیم که باز هم می تونیم با هم باشیم. دور هم که جمع می شدیم همش از جن و پری حرف می زدیم. یادمه اونی که از همه مون بزرگتر بود اون قدر از مثلث برمودا برامون گفته بود که من مامان و بابامو به سیخ کردم که باید کتابشو برام بخرید. جالب اینجاست که یک بار هم تا حالا نخوندمش. ( مسافر: ولی من صد بار خوندمش!) موضوع پوست کندن بود که موفق شده بودم!
اونی که از همه بزرگتر بود یه ول وله ای بود که خدا می دونه. در وافع اون رییس گروه مون بود و هر چی شر بازی بود یادمون می داد. یک آتیشایی سوزوندیم که هیچ وقت هم لوش ندادیم و حتی حالا هم روم نمیشه برای مامانم اینا تعریف کنم. یادمه کلاس سوم بودم که یکی از بچه ها از محلمون رفت و دل همه مارو با خودش برد. تا کلاس پنجم همه مون با همون ترکیب با هم بودیم. سال اول راهنمایی یادمه که اون خانواده اسباب کشی کردن و من هر روز منتظر بودم که دوستام بیان مدرسه ای که برام جدید بود و هیچ کسو نمی شناختم. یادمه حسابی گریه کردم وقتی فهمیدم که دیگه نمی تونیم با هم باشیم. حالا من موندم و خاطرات شیرین و خنده دار و گریه دار. هیچ وقت یادم نمی ره. هر روز هر لحظه نمی دونم چرا جلوی چشامن. هر روز با مرور این خاطرات برای خودم کلی می خندم و گریه می کنم. حالا ده سال می شه که ندیدمشون. دلم می خواد برم رو نوک یه کوه بلند و تنهایی مو داد بزنم: آهااااااااااااااای. کجایین؟دلم براتون تنگ شده.... .
بیاید دوباره بچه شیم و مثل فرشته ها بی گناه.

توضیح عکس: یه شب برفی قشنگ توی پارک نیاوران تهران. شب پنجمی که ایران بودم.
روز اول ترم هم بالاخره رسید. صبح زودتر از همیشه به مدرسه رفتم. کلاسم بعد از دو سه دقیقه گشتن و ماجرا پیدا شد. هنوز خیلی وقت داشتم. بیست دقیقه به زنگ مونده بود. بیرون از کلاس کنار پنجره های راهرو وایسادم. یه کم بیرون و نگاه می کردم یکم بچه های توی راهرو رو که دوستاشونو می دیدن و به زبون خودشون به جیغ و داد سلام احوال می کردن. در حال تعقیب یه دوچرخه سوار توی خیابون بودم که صدای دیلینگ دیلینگ زنگ مجبورم کرد برم توی کلاس.اولین میز نشستم. بعد از چند دقیقه پسر کره ای بقل دستی ام گیر داده بود که اسمم و یاد بگیره. چند بار گفتم حجی کردم آخر هم باز اشتباه تلفظ می کرد. خنده ام گرفته بود. تا زنگ آخر فقط چند تا جمله کوتاه که چند تا سوال اساسی در مورد درس بود تنها حرف من با هم کلاسی هام بود. هیچ حوصله اشونو نداشتم ولی همه شون از فوضولی داشتن دغ می کردن تا اینکه آخر زنگ آخر یکی از بچه ها به نمایندگی از همه جاشو با بقل دستی ام عوض کرد و شروع کرد به سوال کردن. اول اسممو دوباره اشتباه تلفظ کرد و حرسمو درآورد. بعد گفت کجایی هستی؟ هر چی به چینی می گفتم ایران نمی فهمید. معلم می خواست راهنمایی کنه بهش به انگلیسی داشت می گفت اسرایلیه!!!! همون موقع من به انگلیسی داشتم می گفتم که ایرانیم. تا شنیدم اسراییل خشکم زد. معلم هم فوری بقیه حرفشو خورد و چند بار سرشو به بالا و پایین تکون داد. سوال دوم: دو دستشو از بالای سرش به پایین می آورد و ادای شال منو در می آورد و می گفت این چیه؟ به چینی گفتم روسری. باز دوزای کار دستش داد. گفت اسم دیگه ای نداره؟ گفتم چرا به انگلیسی می شه scarf. گفت سکاااااف؟ گفتم آره.حالا گیر داده بود که چرا سرت می کنی و همه توی ایران سرشون می کنن یا نه.هر بار که می خواست حرف بزنه جای اینکه اسم روسری و بگه ادا در می آورد و همه کلاس هر هر به مسخره بازی اش می خندیدن. من ولی هیچ به روی خودم نمی یاوردم . دلم می خواست یه جوری شرش کم بشه. همیشه این سرتونه؟ وقتی بیرون باشم آره. نمی شه اینو در بیاری؟ الان نه! وقتی می خوابین هم سرتونه؟ دیگه عصبانی ام کرده بود محکم گفتم نه!!! معلم اضافه کرد: ناراحت نشو این بچه ایه که خیلی حرف می زنه و سوال می کنه و همه چیزو می خواد بدونه ( این جمله رو با حرص گفت و به پسر کره ای چپ چپ نگاه کرد) منظور بدی نداره ناراحت نشو ( می خواست بهم بفهمونه که فضول کلاسه). تو ایران مردا هم سرشونه؟ اینو که گفت من تنهایی کلی خندیدم نه مردا سرشون نمی کنن!

توضیح عکس: آرامگاه فردوسی- مشهد ( می دونم که همه بهتر از من می شناسین اما چون گفته بودین که توضیح بده در مورد عکس ها از این بار این کارو می کنم)