هیچ وقت تا حالا توی پکن برای بدرقه کردن کسی به فرودگاه نرفته بودم. همیشه موقعی رفته بودم که خودم داشتم می رفتم ایران. با کلی خوشحالی با چمدونای سنگین. با دلی پر از شادی و پر از شک و تردید رفته بودم. ولی دیروز برای اولین بار برای بدرقه کردن یه خانواده از دوستای نزدیکمون که دو سه روزی مهمونمون بودن به فرودگاه رفتم.
این خانواده دو تا پسر شیطون کوچولوی تپل مپلی و یک دختر آروم و ساکت داشت. دو تا پسر تپل مپلی به این ور و اون ور خونه می دویدن و هر چیزی که دم دستشون بود و به هم می ریختن. هنوز صدای پسر دومی که نوک زبونی حرف می زد توی گوشمه و کنار تنگ ماهی ها می بینمش که می خواست با ساقه های کلفت گل آبی ماهی ها رو له کنه و کنار قفس قناری ها محکم به قفس می کوبید که مثلا براش بخونن.
یه دو هفته ای بود که به خاطر امتحانات و درس زیاد دلتنگی از یادم رفته بود یعنی وقت سرخاروندن هم نداشتم چه برسه به خاطره مرور کردن ولی پریروز با رفتن این خانواده باز دلم چلونده شده. باز همون احساس لعنتی همون بغض همیشگی هون دندون درد باز بوی تند قهوه که جلوی در ورودی به قسمت داخلی سالن از توی کفی شاپ میاد و باز همون احساس تنفر از هرچی آدامس نعنایی و عطر یخ و بوی قهوه است.............
می دونین هر کسی که به ایران می ره انگار یه تیکه از دل آدمو می کنه با خودش می بره ایران و هر جا که دلش بخواد می زاره. برای همینه که یه روزی می رسه می بینی دیگه نمی تونی دیگه به گلوت رسیده نمی تونی بمونی.اون روزه که بلیط توی رویا می خری توی رویا انگار که کس دیگه ای جای تو باشه چمدونتو می بنده و به فرودگاه می ری. می ری که قلبتو شارژ کنی.برای همینه که وقتی ایران می ری هم سرگردونی برای همینه که به همه جا سرک می کشی و می خوای همه جا بری می خوای تیکه های قلبتو جمع کنی.

توضیح عکس: گل لاله ی اول بهار و سمت راست تنگ ماهی که ماهی هاش نزدیک بود به قتل برسن.
همچنان حرف و حدیث های فوضول کلاس و پرتاب دفتر و وسایل ادامه داره. اگر آدم از جونش سیر شده باشه یا قصد خودکشی داشته باشه فقط کافیه که چند ثانیه در مرکز کلاس وایسی. تا چند ثانیه بعد به وسیله برخورد وسایل در حال پرتاب به گوشه و کنار کلاس ضربه مغزی خواهد شد! به زبون عجیب کره ای یه چیزی به هم می گن و فقط کافیه که آمادگی نداشته باشی و سرتو ندزدی: شققققققققق! MP3 یا دفتر یا کتاب یا کت یا هر چیزی که فکرشو بکنی توی مخت فرود میاد! اکثر اوقات البته به دلیل مهارتی که توی پرتاب دارن درست روی میز طرف میفته و فقط صدا داره اما اگه به هدف نخوره نه تنها صدا بلکه به احتمال زیاد خسارت جانی هم داره.
پسر کره ای از وسط کلاس صدام می زنه. می گه: خطر! خطر! چشمام گرد می شه. وسط کلاس خطر کجابود؟ بعد مثل کسایی که برای زلزله می خوان از سرشون محافظت کنن دو دستشو می زاره روی سرش و سرشم می زاره روی میز. من فکر کردم که این خل و چل بازیه جدیدشونه. گوش ندادم.بعد که دوباره تاکید کرد منم از ترس جونم یکم سرمو به پایین خم کردم. همون موقع یه پاک کن در ابعاد یه آجر پاره از بغل گوشم رد شد و شوت شد روی میزش. فقط کافی بود یه سانت سرمو به راست چرخونده بودم پاک کن صاف خورده بود توی گوشم. سر کلاس معلم شیمی فرمول های عجیب و غریب می نویسه من و بغل دستیم غرق در دنیای فرمولیم یهو یه چیزی از پشت شق محکم می خوره به من و پسر کره ای بغل دستم. دوتایمون شکه می شیم. صدای وحشتناکی داشت: یه دفتر جزوه باز(!!!) که می خواست از این ور کلاس به دست صاحبش وسط کلاس برسه.بعد یهو همه پسر کره ای هایی که دور و بر من نشستن با هم شروع می کنن به عذر خواهی.
این اوضاع ناجور به نماینده درس های مختلف هم سرایت کرده معلم ها وقتی دفتر و کتاب های مربوط و میدن به نماینده هر درسی که پخش کنه نماینده سر جاش وایمیسه و فقط اسم صدا می زنه و پرتاب حالا وسط راه به سر و کله و در و دیواری جایی خورد هم مشکلی نیست. فقط بعضی وقتا برای نقاط پرت کلاس مثل گوشه های دیوار یه چند درجه زاویه عوض می کنه. بعضی از بچه ها که دیگه اینقدر پیشرفت کردن در این موضوع که دیگه به هیچ کس هم خبر نمی دن. فقط یهو می بینی یه چیزی افتاد توی دستات یا روی پات یا روی میزت.
اینم یه نوع رسوندن وسایل به دست صاحبشه البته از نوع فوق مدرن تنبلی اش! شاید این یکی از دلایلی باشه که این روزا این قدر احساس می کنم که روز آخر زندگیمه. خلاصه اگه از جونتون سیر شدین یه سری به کلاس من بزنین بچه ها خوب ازتون استقبال خواهند کرد!

توضیح عکس: صحنه توی یکی از پارک های شهر گویی لین. دری که عجیب با دیدنش میخ کوب شده بودم حس می کردم اینجا مثل ایرانه.
سلام همسایه ها! عیدتون مبارک! صد سال به این سال ها!
این روزا هر چی می نویسم مسخره می شه و ارزش خوندن نداره. پس فقط براتون یه شعر از خودم می نویسم که همیشه زیر لب زمزمه می کنم.
تنهایی من
من صاحب تنهایی هستم که وسعتش
به اندازه تمام تاریکی شب های این شهر است
تن خسته ام را به درون پیله ی تنهایی می کشم
به امید اینکه
دیگر در خواب تلخ زندگی بیدار نشوم.
امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید.تا روزی که دوباره بتونم بنویسم خداحافظ.![]()
توضیح عکس: پارسال تابستون توی هوای شرجی از بالای یه کوه وسط پارک گرفته شده.