تبليغاتX
قهوه ی تلخ
قهوه ی تلخ
 

بچه ها جدیدا یه راه  خیلی ضایع برای تقلب کردن پیدا کردن البته از روزی که معلم تمام میزها رو چک کردو گفت تا میزها پاک و خالی نشن امتحان نمی گیره از اون روز توی موبایلشون کلمات اساسی و کارکترهایی که یادشون میره رو وارد و سر امتحان استاد می کنن. که باز دستشون رو شد و حال نصفی گرفته.معلم خیلی جدی اومد و باز درمورد میزها تذکر داد که هر چی نوشته روی میز هست و پاک کنیم و میزها رو برعکس کنیم به طوری که جامیزی به طرف خودمون نباشه و جمله ی بعدی آه و ناله ی بچه ها رو در آورد: فوری موبایل ها خاموش شن! چند ثانیه بعد معلم دست هر کس موبایل می دید که داشت خاموش می کرد فوری ازش می گرفت و می گذاشت روی میز معلم. بچه ها از لج هر کسی رو که موبایلشو نداده بود و لو می دادن. نصف میز شده بود موبایل با سایز و رنگ و مدل و قیمت های مختلف. تمام مدل های روز بازار روی میز یک جا جمع شده بود.بچه ها هم که دیگه کاملا خلع صلاح شده بودن و هیچ راهی براشون نمونده بود شروع کردن به خل و چل بازی. یکی رفته بود پشت میز وایساده بود و دونه ای سیصد یوان(حدود سی هزار تومن) می فروخت و یکی مثلا می خرید و یکی دیگه به زور می خواست موبایل خود معلم و هم ازش بگیره خاموش کنه و بزاره روی میز و ... .آخر هم هر کاری کردن حریف معلم نشدن و موبایل های خفه شده تا آخر زنگ روی میز موند. من هم تا آخر امتحان نگران بودم که نکنه یک وقت موبایلم زنگ بزنه یا اس ام اس بیاد و شروع کنه به لرزیدن و بچه ها تا آخر امروز ولم نکنن و بعد از امتحان وقتی موبایل و توی دستم گرفتم یادم افتاد که اول خاموشش کرده بودم!

سلام همسایه ها! امیدوارم که مثل همیشه خوب باشید. فردا باز دارم مسافر می شم. نزدیک های آخر ترمه و شده نوبت مسافرت فرهنگی مدرسه.امیدوارم با دست پر و چیزهای جالب براتون برگردم. تا اون روز خداحافظ

 

 

divare chin

عکس قسمتی از دیوار چین از نمای دور. سمت راست دیوار چین قدیمی و تقریبا تخریب شده و سمت چپ دیوار چین بازسازی شده. اگه عکس براتون زیاد واصح نبود بگین تا دفعه بعد یکی دیگه بزارم.

 

2 قهوه ریخته شده در یکشنبه 1385/02/31ساعت 15:28  به دستان مسافر  | 
تولد قهوه ی تلخ
 

این روزا دنیای مدرن و زندگی مثلا مدرنمون یک خط قرمز ممتد بین ما آدم ها ایجاد کرده. توی روز اونقدر درگیر زندگی مدرن و مشغولیت های خودمون هستیم که دیگه کمتر وقت می کنیم بشینیم و مثل آدم های قدیم با هم درد دل کنیم و درد دل بشنویم. اگر هم دور هم جمع بشیم اونقدر مسال هاشیه ای هست که خودمونو یادمون می ره یا خیلی روزها هست که بجز کار و درس کل ارتباطمون با آدم های اطراف  به جملات کوتاه اساسی و اس ام اس و تلفن محدود می شه. ولی توی وبلاگ هر کسی حرف دلشو می نویسه و هرکسی که دلش بخواد و حوصله داشته باشه می شینه و می خونه و درک می کنه در صورتی که هیچ اطلاعات واقعی از طرف مقابل نداره فقط می دونه اون هم یه آدمه که احتیاج به ارتباط برقرار کردن داره و همین همدردیه که دست های من و شما و خیلی های دیگه رو ساعت ها به موس و صفحه کلید پرچ می کنه.

سلام همسایه ها! خوبین؟ خوشین؟ امروز تولد قهوه ی تلخه. تازه یک سالش شده. انگار همین دیروز بود که با یه سلام گنده توی وبلاگ شدم مسافری که همیشه در حال فنجون شستن و قهوه درست کردنه. شدم مسافری که هر چند روز یه بار و تقریبا هر دفعه بدون اینکه خودش بخواد کلی غم می ریزه توی قهوه ها و بغض توی گلوتون می کاره. امروز می خوام ازتون تشکر کنم که یک ساله که حرف های دلمو خاطرات تلخمو گوش کردین  خوندین درک کردین و برام نوشتین. خیلی وقتا هست که وقتی نظرهاتونو می خونم و می بینم نارحت تون کردم احساس گناه می کنم و به سرم می زنه که وبلاگ و ببندم ولی این تنها راه ارتباط من با دنیای ایرانیه.

 

این عکس هم کار خودمه البته از روی دیوار حجمشم کم نکردم که کیفیتش پایین نیاد برای میز کار بد نیست.

2 قهوه ریخته شده در جمعه 1385/02/22ساعت 22:2  به دستان مسافر  | 


نمی دونم شما هم این طوری هستین یا نه ولی من خیلی وقتا که حسابی غرق در یه کاری هستم وقتی به خودم میام یهو می بینم دارم شعر های دوران کودکی امو توی دلم برای خودم می خونم بعد هرچی فکر میکنم که بقیه شو بخونم یا اسمشو یادم بیاد همه اش از یادم می ره.


یه موقع هایی هست که آدم هر چی به چیزی بیشتر فکر میکنه کمتر یادش میاد.خاطرات دوران کودکی هم برای من جزو همین چیزهاست. امسال قبل از اینکه بخوام بیام ایران خیلی به قبل فکر می کردم به دوران دبستان و کودکی ام اما هر روز کمتر یادم میومد.دیگه روزهای آخر داشتم دیوونه می شدم. هر چی می خواستم این موضوع و فراموش کنم باز یه چیزی یادم می انداخت.فکر می کردم حافظه ام ضعیف شده یا یه مشکلی دارم ولی هر چی فکر می کردم می دیدم خونه مون تهران خیابونا و هرچیزی مربوط به اونو هم درست یادم نیست. این مشکل یه شب بالاخره حل شد.


توی تهران توی خونه ی خودمون هرکاری می کردم خوابم نمی برد. نشستم به نوشتن خودکارم تموم شد توی اتاق مطالعه به دنبال خودکار یه تکه از پارچه ی بزرگی که روی کتابخونه کشیده بودیم تا خاک نگیره رو کنار زدم. خودکار پیدا شد ولی یک دفعه یه کیف پرت شد روی پام اول ترسیدم. بعد چند ثانیه محو به کیف آشنا نگاه می کردم. زیپشو که باز کردم خودم از دیدن این همه گل سر رنگ و وارنگ و جور واجور مونده بودم! هر کدومشون یه دنیا خاطره بودن.نمی دونم مال کی اما انگار همین دیروز بود.اشک همه صورتمو خیس کرده بود. دنیای کودکی ام و خاطرات شیرینش بالاخره پیدا شد. قفلش بالاخره باز شد. ولی هنوز برام یه سری چیزها مفهوم نیست مثل همین شعر ها و یکسری از خاطره ها که شاید با شنیدن شعرها از دهان بچه های کوچییک ایرانی حل بشه.


راست می گن که توی وجدان هر انسانی یه کودک همیشه هشیار وجود داره و من گاهی حس می کنم این کودک درون تمام وجودم هست.




توضیح عکس: این حاصل اردوی مدرسه است که یک عالم بچه ی کوچیک هم اونجا بودن. خیلی کوچیک نمی دونم شاید سال اول مهد کودک ولی قدشون اونقدر کوتاه بود که یک سوم یا یک چهارم یه آدم معمولی بودن و تپل مپلی!الان هم مثلا آماده شدن برا عکس ولی هی تکون می خوردن و معلم داشت سعی می کرد درستشون کنه که من زودتر دست به کار شدم. و یکی از چیزهای جالب هم اینه که هیچ کس بجز یکی شون حواسش به دوربین نیست!


2 قهوه ریخته شده در شنبه 1385/02/09ساعت 13:10  به دستان مسافر  |