طی سفر آدم خیلی چیزها یاد می گیره خیلی چیزها یاد می ده خیلی رفتارهای خوب توی ذهنش جا باز می کنن و بعضی رفتارها از سرش می افته و خلاصه کلی تجربه و علم و خاطره می تپونه توی چمدونش و برمی گرده. من همیشه احساس می کنم وقتی که از سفر برمیگردم چمدونم خیلی سنگین تره و درصورتی که وقتی حساب می کنم می بینم خیلی از وسایل سفرم هم استفاده شده و کم شده ولی این یه احساس درونیه که من به دلیل خاطره ها و تجربه های خوب و بدی که پیدا می کنم بهم دست می ده. امروز هم دلم می خواد یکی از تجربه های خنده دارمو براتون بگم هر چند که ممکنه که برای شما خنده دار نباشه ولی من خودم توی اون موقعیت خیلی خنده ام گرفت و وقتی که تها شدم یه دل سیر خندیدم!
برنامه ی سفرو قبلا از معلم پرسیده بودم که هر روز چه ساعتی به هتل می رسیم و تقریبا برنامه طوری تنظیم شده بود که قبل از چهار دقیقا مثل روزهای عادی مدرسه که به خونه می رسیم توی هتل می بودیم و به کارهای شخصی و استراحتمون می رسیدیم از اون جهت برای من خیلی خوب بود چون هر سه نوبت نمازم توی هتل بودم و دیگه لازم نبود بیرون وایسم نماز بخونم و ملت وایسن نگاه کنن.ولی روز آخر به خاطر اینکه هتل و تحویل داده بودیم و از یه شهر به شهر دیگه ای که مبدا حرکت بود رفتیم تمام روز و بیرون بودیم. موقع شام حدود ساعت شش و خورده ای یهو یادم افتاد که نماز ظهر و عصرم مونده.چی کار می شد کرد؟ هشت و چهل دقیقه قطار حرکت می کرد و قرار بود هفت ما از رستوران بریم. با قبله نما جهت یابی کردم. همکلاسی اندونزیاییم دوزاریش افتاد گفت می خوای نماز بخونی؟ گفتم آره. گفت الان هیچ راهی نداریم عیب نداره دفعه بعد می خونیم!! خنده ام گرفته بود خیلی ریلکس می گفت دفعه بعد می خونیم!! ولی من گفتم نه هنوز دیر نشده همین الان هم می شه خوند ولی خب یه مسله شخصی بود و به خودش مربوط بود من به اون دیگه چیزی نگفتم. چند تا قاشق غذا خوردم دیدم نه میل دارم نه اینکه از گلوم پایین می ره. رفتم سراغ مدیرمون که یه خانم مسن و مسلمونه. وسط غذا بود ولی چاره ای نداشتم هوا داشت کم کم تاریک می شد.همین که بهش گفتم من الان باید نماز بخونم مثل فنر از جا پرید. اول ترسیدم گفتم اوه اوه احتمالا یه کلمه ای و اشتباه تلفظ کردم یه چیز بدی شده! بعد با یه حالت جدی و نگران دوید طرف راهنمای تور. راهنما داشت حساب کتاب می کرد و خیلی مشغول به نظر می رسید ولی اون هم با همون حالت از جا پرید سرخدمتکارو پیدا کرد براش توضیح داد و خواست که یکی از اتاق های خصوصی رستورانو در اختیارم بزارن.
خدمتکار جلو و معلم در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید دست منو گرفته بود و می کشید بعد برای چندمین بار به من گفت که اون هم مسلمونه ولی خب مسلمونا توی کشورهای مختلف فرق می کنن و .. ( دلم یه جوری شد انگار می خواست خودشو توجیح کنه که چرا نماز نمی خونه و ...) خلاصه همه چیز در عرض کمتر از دو دقیقه جور شد. تا رفتم توی اتاق درو پشت سرم بستن و قبل از اینکه من فرصت حرف زدن پیدا کنم معلم که گفت که منتظرم می مونه.
اتاق نسبتا بزرگ بود که روبه روی در میز بزرگ گرد و صندلی و وسایل بود و پهلوی دیواری که به امتداد در بود کلی مشروب تلمبار شده بود. قبله نما رو گذاشتم روی میز قبله کج به طرف در بود. جلوی در که نمی شد نماز بخونم اگه درو باز می کردن مطمنا به اون ور اتاق شوت می شدم . وقتی که جانمازو پهن کردم تازه دیدم اوه اوه قبله به چه طرف هست! دقیقا رو به روی همون دیواری که کنارش پر از آب شنگولی بود! یکم فکر کردم دیدم نمی دونم نمازم درسته درست نیست؟ دیدم چاره ای نیست من هم که همیشه موقع نماز چشمامو می بندم. با خودم گفتم خدا سخت نمی گیره. ولی خنده ام گرفته بود که چه قبله ای شد! گفتم خدایا خودت که می دونی تقصیر من نبود که!

توضیح عکس: جاده توی راه همین مسافرت فرهنگی