تبليغاتX
قهوه ی تلخ
قهوه ی تلخ
 

توی اداره ی پلیس همین طور که با پله برقی بالا می رفتیم. صف طولانی رو که نصف سالن دایره ای شکل و درو زده بود و  دنبال می کردیم. صف اونقدر طولانی بود که کلی پیچ و خم پیدا کرده بود و شده بود عین مار پله هایی که بچگی بازی می کردیم. جالب تر از همه این بود که بعد از چند ثانیه متوجه شدیم که جامون ته همین صف چند ده متریه! یه صف پر از خارجی با قیافه های غریبه و یه برگه زرد رنگ توی دستشون و منتظر برای ویزا. ولی اون وسط قیافه چهار نفر نیمه آشنا می زد که فکر می کردیم به خاطر رنگ پوستشون باید پاکستانی باشن.

بعد از چند دقیقه انتظار وقتی دیدیم که صف تکون نمی خوره من رفتم اول صف که پرس و جو کنم و مطمن بشم که باید همین قسمت مراجعه کنیم یا نه. بعد از سوال کردن توی فکر بودم که یهو وسط سالن یکی از همون چهار نفر ازم خواست که برگه تحویل و توی جیبم بزارم و بدون اینکه جلب توجه کنم برم پیششون. یهو از تعجب نیم متر عقب نشینی کردم! هیچ توقع نداشتم اونجا کسی با فارسی فصیح حرف بزنه اونم کسی که باید پاکستانی یا هندی می بود!بعد یکی از اون چهار نفر که جاش اول های صف بود جای خودشو به ما داد تا به اول صف بریم . زودتر پاسپورت و تحویل بگیریم و از دست پیچ و خم های مار و پله رها بشیم.

هنوز قیافه های ایرانی ها از یادم نرفته و صدای یکیشون که در جواب حرف من که حقشون ضایع می شه و ما نباید جلوشون وایسیم توی گوشم زنگ می زنه که گفت: نه خانوم! حق چیه! ما باید هوای همدیگرو داشته باشیم اونم تو یه کشور این جوری... و سرشو پایین انداخت شاید اون هم مثل من توی چشماش اشک جمع شده بود یا شاید یه بغض گلوشو فشار می داد که بقیه حرفشو خورد.

و بعد احساس کردم که سیاوش قمیشی باز داره می خونه: هیشکی مثل ایرونی نمی شه. ایرونی ساقه و برگ و ریشه. ساقه از ریشه جدا نمی شه...

نمی دونم تونستم خوب توصیف کنم یا نه که یک سلام یک لبخند یا حتی فقط یک نگاه گرم و آشنا توی غربت چقدر می تونه معنای قشنگ و دلگرم کننده ای داشته باشه.

 

          

 

 

2 قهوه ریخته شده در دوشنبه 1385/11/16ساعت 23:28  به دستان مسافر  | 
 

تا پارسال تصویر واضح و روشنی از عاشورا و تاسوعا و مراسم محرم ایران نداشتم.فقط یکسری صدای نوحه و طبل و سنج و مردم سیاه پوش توی ذهنم مونده بود. ولی پارسال بعد از چند سال خودم هم لابه لای مردم تمام مراسم و دیدم.

شب های تهران از همیشه انگار نورانی تر بود. چراغهای سبز و رنگ های عرفانی مثل روز شهرو روشن کرده بود.و انگار دل آسمون هم گرفته بود که حتی یک ستاره هم نداشت. شب های سرد زمستانی با جنب و جوش مردم گرم تر شده بود.بعضی وقت ها یک یا دو ساعت گرم عکس و تماشای مردم بودیم ولی هیچ احساس سرما یا خستگی توی بدنمون حس نمی شد. انگار مردم همه بغض داشتن همه سیاه پوش همه با یه حالت خاصی توی خیابون ها و کوچه ها غزاداری می کردن. دسته چلچراغ نوحه پرچم های رنگ و وارنگ پر از ذکر همه و همه انگار تهران دیگه ای درست کرده بودن که من شش سال سعادت بودن و حس کردنشو نداشتم.

یکی از قشنگ ترین شب ها شب شام غریبان بود.کنار خیابون گله به گله با شمع های روشن یا حسین نوشته بودن. مردم بعضی با بغض بعضی با اشک یا وقتی که زیر لب دعا یا زمزمه ای می کردن شمع ها رو روشن می کردن.

باز توی همون شب شام غریبان یه قسمت خیلی تکان دهنده ای توی ذهنم هست. کنار خیابان یه قسمت خیلی بزرگی رو تا سر زانو تقریبا دورشو با آجر حسار کشیده بودن و وسط محوطه باز با شمع به وسعت خیلی بزرگی یا حسین درست کرده بودن و در جاهای خالی خیمه و گودال و ... . هر کسی می خواست شمع های روی آجرها یا وسط رو روشن می کرد. اکثرا هم مثل من توی جو قشنگ اون جا حل شده بودن. نمی دونم چند دقیقه مبهوت اون صحنه ها و حالت های مردم شدم تا جایی که نزدیک بود پالتوم آتش بگیره که بقل دستی ام نجاتم داد ولی فقط می دونم یه حس خیلی خوبی بود. انگار هیچ چی جز صدای صلوات ها که پشت هم جمعیت می فرستادن و اون فضای معنوی و اشک های بی صدای مردم نبود تا اینکه با یه تکون از طرف همراههام باز به همین دنیایی که توش معلق دست و پا می زنم برگشتم.

 

سلام همسایه ها! خوبین ؟ خوشین؟ می دونم که فنجون هام همه قهوه های تهشون خشک شدن و کلی همه جا خاک گرفته ولی الان یک ماه و چند روزه که اینترنت چین به خاطر زلزله توی تایوان با خارج قطع و یا خیلی خیلی کند شده بود و بلاگفا اصلا بالا نمیومد. ولی خب خدا رو شکر ااز دیروز مثل اینکه درست شده و من باز میام و براتون قهوه های داغ و تلخ می ریزم!

موفق باشین همسایه های خوب

                     

 

2 قهوه ریخته شده در دوشنبه 1385/11/09ساعت 17:20  به دستان مسافر  |