قسمت عظیمی از خاطرات کودکی ام با یه پیرزن از پا افتاده با موهای خاکستری و صورت چروکیده که همیشه روش یه لبخند ملیح بود گذشته. شاید هم مدتش کوتاه بوده ولی شیرین ترین خاطرات بچگی ام توی همون روزها هنوز غوطه وره. هنوز وقتی به اتاق خواب خانه ی ایرانمون فکر می کنم یک جفت چشم مهربون و می بینم که منتظر نگاهم می کنن.
تا وقتی خالجون توی خونه مون بود دیگه عروسک ها و قابلمه و بشقاب های خاله بازی از دور خارج شده بود و مداد رنگی و ورق اومدن وسط.ساعت هایی که خاله خواب بود نقاشی می کشیدم پایین تختش و انتظار می کشیدم تا از خواب بیدار بشه و باز با هم کشتی بگیریم و نقاشی هامو نشونش بدم و خاله قایمشون کنه و من به دنبالشون و همیشه دلم می خواست بدونم اون ها رو کجا قایم می کنه؟؟ خیلی وقت ها وقتی که خاله حمام بود کلی اتاق و می گشتم تا نقاشی ها رو پیدا کنم و نوبت خاله جون بشه.
یکی از بازی های مورد علاقه ام دمپایی بازی بود. یه جفت دمپایی پاشنه کوتاه سفید که روش منجوق دوزی شده بود و کلی سنگین بود و جون می داد برای کتک زدن! وسط کش مکش هایی که با خاله می گرفتم بالاخره یه وقتی می رسید که دیگه انرژی مون تموم می شد. منم نامردی نمی کردم و دمپایی ها رو به پیرزن بیچاره نشونه می گرفتم! هیجانی ترین قسمت بازی همین بود! اون موقع بود که صدای جیغ و شادی هر دومون به هوا بود و همه سعی می کردن جلوی منو بگیرن یا بعضی وقت ها دعوام هم می کردن که خاله جون همیشه پشتم بود.
خیلی روزها صبح زود وقتی همه خواب بودن چند بار به خاله سر می زدم تا ببینم بیدار شده یا نه.بعضی روزها هم حوصله ام سر می رفت و دور از چشم بقیه خودم صداشون می کردم و باز روز از نو روزی از نو. تا وقتی که خاله توی خونه ما بود با اینکه خیلی کوچک بودم و هیچ کلاس و کاری نداشتم ولی هیچ احساس نکردم که به یک بچه هم سن خودم احتیاج دارم و تنها هستم چون خاله جای همه رو پر می کرد.
ولی دمپایی پرت کردن ها و شادی های کودکی زیاد طول نکشید. خاله برای همیشه رفت و بالاخره جای نقاشی ها و کاردستی های من پیدا شد. همیشه زیر بالشش بود!
