<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>قهوه ی تلخ</title>
<link>http://ghahveietalkh.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 17 May 2008 08:22:04 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>معلم راهنما زنگ میزنه و خبر می ده که مراحل بورسیه انجام شده و آخرین مرحله اش یه امضا که هر چه زودتر باید برم و انجام بشه. توی راهرو مدرسه هر معلمی که می بینم در جواب سلامم یه لبخند پهن عاقل اندر صفیهی تحویلم می ده. یه جورایی انگار رفتارشون عوض شده تا اینکه یکی از معلم ها که خیلی باهام جور بود لو داد که برگه ی ثبت بورسیه امو دیده! از اونجایی که چینی ها در فوضولی حرف ندارن احتمالا خبرو به هم انتقال داده بودن. از شانس خوب من مدیر نبود. دم دفتر منتظر وایساده بودم که سر و کله معم واشنگتنی ام پیدا شد. یه پیرمرد قد کوتاه سفید و چاق که بی نهایت هم مهربونه. تا منو دید اومد جلو و از اسم نویسی دانشگاه پرسید اسم دانشگاه و که گفتم خیلی خوشحال شد. هنوز ماجرای بورسیه رو نگفته بودم که پرید جلو تا دست بده و همین طور اظهار خوشحالی و تبریک می کرد. خشکم زد نمی دونستم چی بگم که بهش برنخوره. فقط عذر خواهی کردم و گفتم که من نمی تونم بهش دست بدم. پرید عقب و کلی عذر خواهی کرد.تا وقتی که داشت می رفت هم چند بار دیگه برگشت عذر خواهی کرد و گفت که نمی دونسته. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدیر انگار نمیخواست برگرده به دفترش دیگه خسته شدم. توی راه پله به دوست هنگ کنگی ام برخورد کردم. دختر بیچاره خیلی خسته بود هنوز یک ماهی به کنکور سراسری هنگ کنگی ها مونده و نگران دانشگاه رفتن بود. بالاخره ماجرای بورسیه من باز لو رفت. چشمای دوستم هم گرد شد. بعد دوستم پرسید که جشن فارغ التحصیلی شرکت می کنم یا نه. تابلو می شه فهمید که یه نقشه ای برام کشیده. بعد پرسید که چی خواهم پوشید. خب مسلما من نمی دونستم که برای یک ماه دیگه چی خواهم پوشید. و اون نقشه ی شیطانی اشو بیان کرد. گیر داده بود که باید روسری سرم نباشه! و گیر که تو چرا باید اون موهاتو نشون ندی؟ و در آخر که دید هیچ راهی نداره گیر داد که حداقل یه کمیشو بیرون بذارم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                    &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 376px; HEIGHT: 504px&quot; height=320 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/4fz7kn.jpg&quot; width=336 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 08:22:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghahveietalkh&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>ghahveietalkh</dc:creator>
<guid>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>
سلام همسایه ها خوبین خوشین؟ سال نو مبارک!!! امیدوارم که سال خوبی داشته باشین و تا آخر سال حال و حوصله خوردن قهوه های بدون شیر و شکر منو داشته باشین.&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا اکثر مراسم سنتی ایرانی ما یا قبل از موعد انجام می شن یا بعدش یعنی خیلی کم پیش میاد که یه جشنی یا مراسمی رو  روز اصلی خودش بتونیم برگزار کنیم. چون معمولا توی روزهای کاری می افتن. و ۱۳ بدر امسال هم از این ماجرا مستثنی نبود. و یا به حالت بهتر بگم که۱۳ بدر ما جمعه همین هفته قبل که به دلیل عید سنتی چینی ها به عنوان احترام به پدر و مادر و یا  بزرگتر ها ( در این روز به دیدن پدر و مادر و یا سر مزار آن ها می رن) تعطیل بودَ  برگزار شد. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روی هم حدود سی نفر می شدیم اعم از داشنجو و خانواده. به رسم پیک نیک ایرانی ها کنار یه سد زیر انداز و وسایل مربوطه رو پهن کردیم و کم کم گروه گروه رفتیم به پیاده روی. طول روز مثل همه ی پیک نیک های دیگه گذشت. تا غروب که قرار بود بریم سر سد قایق سواری. مثل بچه های خوب با سه تا دیگه از دختر ها رفتیم بلیط خریدیم و سوار قایق شدیم. یه یه کم که پا زدیم خسته شدیم و تصمیم گرفتیم که سر جامون ساکن بمونیم و با حرکت موج به این طرف و اون طرف پرتاب بشیم. همه ساکت به خورشید که کم کم به آب نزدیک می شد نگاه می کردیم. می شد نقطه مشترک افکار هر چهارتامونو حدس زد. همه داشتیم تاریخچه آخرین قایق سواری توی ایرانمونو بررسی می کردیم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از بچه ها اول از همه شروع کرد به تعریف کردن خاطره ای که مرور کرده بود هنوز چند کلمه ای بیشتر نگفته بود که دیدیم از پشت سر صدای فارسی حرف زدن میاد. هنوز به خودمون نیومده بودیم که دیدیم قایق دوستای ایرانیمون اومد کنار قایق ما و تا به خودمون بجنیم طی یک عملیات انتحاری خیس آبمون کردن!  هر کسی در حال رسیدگی به کار خودش بود. یکی دوربینشو قایم می کرد که خیس نشه یکی دیگه جیغ جیغ می کرد که خیسمون نکنین و  من هم گوشه ی قایق با جلیقه نجات پناه گرفته بودم که عینکم لک نشه و فقط یکی از بچه ها در حال دفاع بود اما هیچ کس در امان نموند!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه خورشید در حال غروب کردن و هوا در حال سرد شدن بود و ما هم که در حال یخ زدن بودیم رفتیم که انتقام بگیریم . اما موضوع اینجا بود که ما نمی تونیستیم قایقو درست کنترل کنیم چون تازه اومده بودیم و در طول اون مدت هم ساکن بودیم! تا می رفتیم طرف دشمن فرار می کردن اما بالاخره یک بار گیرشون آوردیم و کمی مراسم آبپاچی انجام شد. اما وقت گروه دشمن تمام شد و از ماجرا قسر دررفتن.  اما این آبپاچی کجا و آبپاچی بار دوم کجا. ما هم چنان خیس آب توی سد گشت می زدیم که باز صدای ایرانی شنیدیم. به دلیل اینکه این عقده خیس کردن دشمن بدجوری توی حلقمون گیر کرده بود بچه ها تصمیم گرفتن که باید بریم و دو گروه دیگه ایرانی که قایق پارویی بودن و خیس کنیم. ولی به دلیل ترس از حیثیت خانوادگی و توجه به اینکه ما سوار قایقی با سرعت بیشتر و گروه دیگه ایرانی سوار به یک قایق نازک و نجیف پارویی بودن از ماجرا صرف نظر کردیم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;           &lt;img width=&quot;446&quot; hspace=&quot;0&quot; height=&quot;285&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; style=&quot;width: 446px; height: 285px;&quot; src=&quot;http://i28.tinypic.com/wth9wi.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه اینکه این پست من هم مثل تبریک سال نو و ۱۳ بدر دارای تاخیر بود امیدوارم به همسایگی خودتون ببخشید.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Apr 2008 16:25:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghahveietalkh&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>ghahveietalkh</dc:creator>
<guid>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>سلام همسایه های مهربون! خوبین خوشین؟ خوش می گذره؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من این روزها خیلی خوبم. بهتر از هر روزی توی این دو سال روزشماری برای دیدن تهران همیشه روشن و شلوغ و مردم خون گرمش. برای آدم خشکی مثل من تهران مردمش و خلاقیت هاشون هر لحظه مثل یک شک ولت بالا می مونه. خیلی وقت ها از محبت هاشون که از نظر خودشون شاید خیلی ناچیز و عادی باشه شرمنده می شم توی چشمام اشک جمع می شه و نمی دونم چه جوری باید جوابشونو بدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش برای اولین بار سوار مترو های تهران شدم. جلوی درب رو به روی ورود و خروج مترو ایستاده بودم و به ذهنم فشار می آوردم تا شاید نشانی از محل ایستگاه های مترو یادم بیاد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یک آقا ازم خواست که به جای ایشون بنشینم. اول کمی تعجب کردم ولی  بعد که دیدم جلوی درب خروجی رفت و یک ایستگاه بعد پیاده شد این و به حساب اینکه کس دیگه ای به صورت ایستاده توی مترو نبود و به دلیل پیاده شدنش گذاشتم. اما باز موقع برگشت با مترو تازه درب های مترو بسته شده بود و من در حال حرکت به رسیدن میله ها بودم که دو تا آقا به صورت خودکار بلند شدن و جاشونو به من دادن. این بار دیگه هیچ دلیلی جز یک حس هموطن بودن و محبت وجود نداشت!در همون لحظه به یاد روزهایی افتادم که بارها با یه کوله پشنی سنگین به میله های مترو آویزون بودم کمرم می سوخت و مردم همه بی تفاوت به هم گوشی در گوش های بی تفاوت ترشون با بی حالت ترین شکل ممکن به روبه رو خیره می شدن و اگه که گاهی شانس می آوردی و جایی برای نشستن حتی رو به روت پیدا می شد همه ملت می خواست زرنگی کنن و از اطراف شیرجه میزدن و بعد لبخند مسخره ای به تو که از نظر اون ها یه خارجی خنگ هستی تقدیم میکردن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با یاد آوردن اون لحظه ها دلم می خواست با قشنگ ترین کلمات دنیا ازش تشکر کنم دلم می خواست یه جوری همون موقع براش جبران کنم اما به جای این کارا چشمام پر اشک شد.دلم می خواست همون جا بشنیم زار بزنم و بگم که من عاشق این مردمم عاشق این شهرم عاشق تمام دود و دم و ترافیک و مردم گرفتارشم عاشق تک تک خرابی های شهرشم به شهرم افتخار می کنم و هیچ وقت حاضر به ترکش نیستم ولی حیف که فقط تونستم با صدایی که شاید اصلا اون دو آقا نشنیده باشن یک تشکر کوتاه و از ته قلب زمزمه کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                 &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 385px; HEIGHT: 418px&quot; height=956 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/a0aw2.jpg&quot; width=458 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;پ.ن: همین جا دلم می خواد ازدواج خواهر و شوهر خواهر محترم و بهشون تبریک بگم و آرزو می کنم سال ها شاد و خوشبخت در کنار هم زندگی خوبی داشته باشن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسایه ها امیدوارم تمام روزهای زندگی تون مثل این روزهای من شیرین باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موفق باشین&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 Feb 2008 20:14:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghahveietalkh&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>ghahveietalkh</dc:creator>
<guid>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> رسم مرده سوزی در چین </title>
<link>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;   سلام همسایه های خوب! خوبین خوشین؟ &lt;br /&gt;   چند روز پیش توی زنگ تفریح به موضوعات جالبی در مورد مرده سوزی چینی ها شنیدم که شاید برای شما هم جالب باشه ولی امیدوارم که بعد از خواندن مطلب حالتون بد نشه و قهوه تونو بتونین تا آخر بخورین!&lt;br /&gt;   زنگ تفریح بین دو زنگ شیمی یکی از بچه های کلاس که اتفاقا مسلمون هم هست معنی یه کلمه توی متن ادبی که اون روز خوانده بودیمو از معلم پرسید. معنی کلمه این بود: &lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;ظرف پودر مرده&lt;/span&gt;!!! معلم وقتی که قیافه های عجیب و غریب ما رو دید شروع کرد به توضیح دادن که پودر مرده ها رو توی یک ظرف می ریزن و در قدیم یک جای مخصوص برای نگه داری اون داشتن. یعنی در قسمتی از خانه پودر نیاکان مرده خودشونو می گذاشتن و بعضی مواقع مخصوصا موقع سال جدید خانواده دور هم جمع می شدن و به اجداد خودشون تعظیم می کردن, احترام می گذاشتن و از اون ها به نوعی تشکر می کردن! &lt;br /&gt;    بعد در مورد کارهایی مثل پول سوزانی برای مرده ها توضیح داد. مثلا اینکه دو بار در سال (اول پاییز و اول بهار) برای مرده هاشون پول کاغذی مخصوص می سوزونند. معلم شیمی می گفت زیاد از این جور ماجراها سر در نمیاره ولی علت سوزاندن پول ها رو این می دونست که برای مرده ها پول می سوزنن تا مرده برای خودش لباس و چیزهایی که دوست داره بخره!!  &lt;br /&gt;    یک مراسم دیگه ی پول سوزانی هم بود که در روز روح (!!!) و حتما سر زاویه خیابان باید سوزانده بشه  و به دلیل خطر آتش سوزی ممنوعه و اگر پلیس کسی رو در حال انجام این کار ببینه دستگیر میشه. بنابراین آخرهای شب پول هارو می سوزونن و در می رن.&lt;br /&gt;   معلم بعد از من خواست تا در مورد مراسم به شیوه خودمون براش توضیح بدم و جالب اینکه به نظرش خیلی منطقی و جالب بود که برای مرده ها خیرات و کارهای خوب انجام می دیم! ولی جالب ترین قسمت ماجرا وقتی بود که به خاکسپاری رسیدیم. معلم می گفت در قدیم و در جاهایی که افراد ثروتمند و کسانی که در مناطق بزرگ خصوصی زندگی و مرده هاشونو خاک می کنند وقتی که مرده رو توی قبر می اندازن (!!) اگر صوزتش رو به آسمون باشه همه شروع می کنن به خندیدن چون اعتقاد دارن توی دنیای دیگه خیلی خوب زندگی خواهد کرد ولی اگر مرده به پشت توی قبر بیفته همه شروع می کنن به گریه!! چون فکر می کنن که مرده کارش تمومه و قراره عذاب بکشه!&lt;br /&gt;     و من به این فکر میکنم که اگر قرار باشه مرده بیچاره به بهشت هم بره در هر صورت موقع سوزوندن مزه ی آتش جهنم رو می چشه!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   &lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://i18.tinypic.com/86zvtjn.jpg&quot; style=&quot;width: 411px; height: 393px;&quot; /&gt;               &lt;br /&gt;          &lt;br /&gt;توضیح عکس:  قبرستان پودر مرده های چینی . یعنی این قبرهای کوچک یک اندازه و در یک خط که می بینین فقط به اندازه قرار دادن قوتی پودر مرده جا دارن و همه یک رنگ و یک اندازه هستن.&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Dec 2007 11:21:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghahveietalkh&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>ghahveietalkh</dc:creator>
<guid>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسابقات جهانی وشو در پکن</title>
<link>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>
     &lt;p /&gt;
&lt;p&gt;به وسیله یه دوست ایرانی با خبر شدیم که تیم ملی وشو ایران به مدت یک هفته در پکن مسابقات جهانی دارند. مسابقات از روز دوشنبه شروع می شد درست روز اول کار و درس. در طول هفته برای ما امکان شرکت نداشت تا اینکه بالاخره جمعه رسید. جمعه بعد از ظهر ما و چند نفر از همسایه های ایرانی به استادیوم رفتیم جلوی درب استادیوم مینی بوس و ماشین دیگه ای از سفارت و دیدیم و به بقیه پیوستیم. وقتی سوار مینی بوس شدیم یه شک هیجان انگیز بهمون وارد شد! هیجان از در و دیوار مینی بوس بالا می رفت. همه بچه ها جیغ و داد ایران ایران می کردن. تا حالا اینقدر بچه ها رو سرحال ندیده بودم! بالاخره به درب ورودی مورد نظر رسیدیم و موقع پیاده شدن متوجه شدیم که در یک مینی بوس با ظرفیت ۲۶ نفر ۳۶ نفر سوار بودیم و هیچ کس حتی کسانی که لای صندلی ها به زور ایستاده بودن احساس ناراحتی نمی کردن. از بین این جمعیت جمعا ۴۵ نفره همه قشر و سنی پیدا می شد از بچه ی سه ساله گرفته تا آدم های مسن. جالب اینکه خیلی هامون تا موقع مسابقه هم نمی دونستیم که ورزشی به اسم سانشو وجود داره ورزشکارهای ایرانی رو نمی شناختیم و حتی نمی دونستیم چه طوری امتیاز می گیرن که ما تشویقشون کنیم. فقط می دونستیم که ورزشکارهای ایرانی احتیاج به روحیه دادن دارن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از گرفتن بلیط و بازرسی بدنی وارد ورزشگاه شدیم. نشستن ۴۵ نفر آدم کنار هم در یک استادیوم شلوغ کار آسونی نبود و خیلی ها مجبور شدن پراکنده بنشنین و هماهنگ کردن این تعداد آدم برای تشویق کاری سخت تر! هر کسی یه چیزی می گفت و یه کاری می کرد ولی خب هرچی بود اسمش تشویق بود. فکر کنم در آخر فقط یک سری صدای شلوغی و دست به گوش ورزشکار می رسید! ولی روز دوم و آخرین روز مسابقات نهایی تعداد رفته رفته کمتر و در آخر به دوازده نفر ایران تماشاچی رسید و ما بالاخره توانستیم هماهنگ تشویق کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز آخر موقع ورود به استادیوم دیدیم که یک صف طولانی سرباز توی صف جلوی ما هستند. در واقع سیاه لشکر تشویق تیم چین! و ما یک بازی با چین داشتیم! نصف استادیوم چینی کجا و صدای ما دوازده نفر کجا!! بازی ها کم کم پیش رفت. شش بازی اول ما ساکت نشستیم و بعد چهار بازی پشت هم داشتیم. وقتی اولین بازی شروع شد سر و صدای ما هم بالا رفت (البته این بار خیلی هماهنگ تر از قبل) تماشاچی ها که از جنبش یکدفعه ای ما متعجب شده بودند تا مدت ها به جای اینکه بازی تماشا کنن برگشته بودن و مارو نگاه می کردن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره موقع بازی ایران و چین رسید. ما کم کم در حال آماده شدن بودیم که دیدیم که ردیف بالایی ما که چینی بودند یک پلاکارد چند متری پهن کردن شعار برای تیم چین!! ما هم که هنوز به خاطر گرفتن پرچم های بزرگ پلاکاردهای نوشته دار و نوشیدنی هامون عصبانی بودیم به خاطر دیده نشدن پلاکارد تیم چین تمام مدت مسابقه به صورت ایستاده ایران و تشویق کردیم! البته با ترس و لرز از اینکه ممکن بود مثل مسابقات فوتبال به عنوان هدف پرتاب قرار بگیریم . جالب اینکه ما توسط محاسره شده بودیم ولی خوشبختانه چینی ها خیلی روشنفکرانه برخورد کردن و حتی اعتراضی هم نشد. ولی خب ناگفته نماند که نتیجه این همه تشویق یه سری هنجره خراشیده صداهای گرفته و دست های ورم کرده است!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر بار که مدال اهدا می کردند ما منتظر بودیم تا پرچم ایران بالاتر از همه قرار بگیره و ما با افتخار سورد ملی &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بخوانیم و بالاخره انتظار به سر رسید و آوای قشنگترین سرود ایرانی در استادیوم پیچید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;          &lt;img src=&quot;http://i9.tinypic.com/8b8gunt.jpg&quot; style=&quot;width: 469px; height: 349px;&quot; /&gt;         &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توضیح عکس: عکس بانوان ورزشکار شرکت کننده در مسابقات وشو و تعدادی از ایرانیان مقیم پکن&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Nov 2007 15:13:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghahveietalkh&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>ghahveietalkh</dc:creator>
<guid>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> سرباز خانه پرسپولیس در  پارک جهانی پکن</title>
<link>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>
هر چی نزدیک تر می شم قلبم تندتر می زنه. هوا تقریبا تاریک شده. رنگ قهوه ای تیره تر می زنه. حتی وصله پینه های روی ماکت هم نمی تونه از ابهت ماکت یک در بیست و پنج سربازخانه ی پرسپولیس کم کنه. 
&lt;p /&gt;
&lt;p&gt;از کنار سربازهای هخامنشی و شیرهای ایرانی می گذرم. دیگه هیچ عجله ای برای رسیدن نیست. دلم می خواست کفش دراز بکشم و فقط به آسمون نگاه کنم. سنگ های خاک گرفته و بی دقت تراشکاری شده رو لمس می کنم. انگشتام زبر می شه. به آسمون نگاه می کنم: یه منظره باورنکردنی! درخت های سربه فلک کشیده و وسطشون یه آسمون آبی با ابرهای سفید عین آسمون تهران. کی گفته آسمون همه جا یه رنگه؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره از پایین و از سه جهت به سربازخانه نگاه می کنم. وقتی خوب لباس های سرباز هخامنشی و قیافه ی سرباز و شیر و نگاه می کنم می بینم دوستم راست گفته. لباس سربازها کامله و حتی قیافه ی دو تا شیری که دارن با هم می جنگن هم عصبانی نیست. به خودم قول می دم که امسال با لبخند به دیدار پرسپولیس واقعی برم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;        &lt;img width=&quot;500&quot; hspace=&quot;0&quot; height=&quot;305&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;bottom&quot; src=&quot;http://usera.imagecave.com/ghahveietalkh/takhtejamshid-Parkejahani.jpg&quot; alt=&quot; ماکت سربازخانه تخت جمشيد در پارک جهانی پکن&quot; style=&quot;width: 500px; height: 305px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سلام همسایه های خوب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیدوارم که مثل همیشه خوب باشین. خیلی وقت بود که مطلب و نوشته بودم ولی وقت نمی کردم توی وبلاگ بگذارمش. این عکس و مطلبی که بالا گذاشتم مربوط به پارک جهانی میشه که توی این پارک از هر کشوری یه سنبل تاریخی معروف گذاشتن و سنبل ایران هم سربازخانه پرسپولیسه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امسال من سال آخرم و به همین دلیل خیلی سرم شلوغه ولی چند ماه دیگه سعی می کنم جبران کنم. راستی امسال سومین سالیه که تولدم و توی وبلاگ جشن می گیرم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موفق باشین همسایه ها&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Oct 2007 16:52:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghahveietalkh&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>ghahveietalkh</dc:creator>
<guid>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برفک</title>
<link>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه از بچگی یه سری حیوان خانگی داشتیم که اکثرشون هم عجیب از آب در می آمدن مثل ماهی که سوسک می خورد ،یک جفت مرغ عشق که وقتی دستشو جلوشون می گرفتی می یومدن روی انگشتت می نشستن و ... . ولی از بین همه ی اون ها یکی از همه جالب تر بود : یه مرغ عشق سفید و آبی به اسم برفک که شیرین کاری های زیادی می کرد.&lt;BR&gt;وقتی خریدیمش جوجه بود و برای همین جفتش که خیلی از خودش بزرگتر بود زود مرد و ما هم توی خانه آزادش کردیم. اوایل غریبی می کرد و می رفت بالای کمد و لوستر می نشست و کار خاصی نمی کرد ولی بالاخره اهلی شد .ماجرا از یه شب سر&amp;nbsp;شام شروع شد که اومد پایین و شروع کرد به خوردن نان های کناره سفره. از اون موقع به بعد وقتی سفره پهن می کردیم اولین نفری که سر سفره بود برفک بود. به نان و پلو و سبزی علاقه شدیدی داشت. همیشه تو یه فاصله ای نسبت به سفره براش پلو می گذاشتیم که بخوره ولی قانع نمی شد همه رو می خورد و تا حواسمون نبود با سرعت زیاد میومد وسط سفره یه چیزی برمی داشت و می رفت!&lt;BR&gt;روزها برای خودش توی خونه می چرخید و تا جایی که می تونست به همه کس و همه چیز زور می گفت و گازشون می گرفت از آدم ها گرفته تا نوک اتد و کتاب دفترهای من. روی لوستر اتاق ها می نشست و همه چیز و زیر نظر داشت. اگر چیزی یا کسی به نظرش جالب بود طرفو بیچاره می کرد. روی سر یا شونه ی آدم می نشست و بلیز و گازگازی می کرد، گاز می گرفت یا توی کارت فوضولی می کرد.&lt;BR&gt;یکی از غیر قابل تحمل ترین کارهاش در مورد کامپیوتر بود. کلا چیزهایی که در حال حرکت بودن برفکو عصبانی می کرد احساس خطر می کرد و تند تند شروع می کرد به نوک زدن و گاز گرفتن چیز متحرک و بلند بلند جیغ جیغ می کرد&amp;nbsp;. تا میدید ما در حال بازی داریم با سرعت دکمه های کیبرد و می زنیم اونم تند تند شروع می کرد به گاز گرفتن چین و چروک های روی مفصل بند انگشت هامون که بعدش جای نوکش کلی می سوخت! جالب اینجا بود که هیچ وقت از رو نمی رفت هر چقدر که با دست هلش می دادی که بره بدتر می کرد و شروع می کرد به جیغ جیغ. وقتی عصبانی می شدیم و سرش داد می زدیم یا دعواش می کردیم نه تنها از رو نمی رفت بلکه اونم بلند تر از ما شروع می کرد&amp;nbsp;به جیغ و گاهی اوقات گاز گرفتن!&lt;BR&gt;بعضی وقت ها که دیگه واقعا از دستش خسته می شدیم با کلی نقشه کشی و مراسم تا می رفت تو قفس تا دونه بخوره در قفس شو می بستیم یا اگر خیلی اذیت کرده بود می گرفتیمشو توی قفس می گذاشتیمش ولی خب توی قفس خیلی تنها بود. برای اینکه دلمون بسوزه و آزادش کنیم می رفت بالای قفس و تند تند ملق می زد تا دل یکی بسوزه و در قفس باز بشه و باز روز از نو روزی از نو.&lt;BR&gt;در مواقع عادی باز بهتر بود وقتی که می خواستیم از دستش راحت باشیم به یکی می سپردیم تا سرشو گرم کنه و بقیه به کارشون می رسیدن اما وقتی که توی خانه تنها بودیم هیچ راه فراری نبود. همه جا دنبال آدم پر می زد و فوضولی و خراب کاری می کرد.مخصوصا اگر که می خواستی بخوابی. تا دراز می کشیدی مثل شیرهایی که میان روی شکارشون میشینن می نشست روی آدم و منتظر که بیدار بشی. خودشم یکم چرت می زد و بعد مثل سوسک شروع می کرد به راه رفتن از روی ملافه و گازگازی کردن. تا جایی که آدم تسلیم بشه و بیدار بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 438px; HEIGHT: 429px&quot; height=548 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/ghahveietalkh/ghahveha/gorbe.jpg&quot; width=477 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام همسایه های خوب!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم که مثل همیشه خوب و شاد باشین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این ماجراهای مرغ عشق من طولانیه. ترسیدم که خسته بشین نصفشو نوشتم. اگه دوست داشتین بگین دفعه بعد یه سری دیگه از کارهاش و سرنوشتشو براتون بنویسم.&amp;nbsp; موفق باشید همسایه ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Jul 2007 04:28:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghahveietalkh&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>ghahveietalkh</dc:creator>
<guid>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسجد نیو جیه پکن</title>
<link>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;توی پکن یه جایی هست که ما همیشه با سر زدن بهش دلمون گرم می شه و به ایرانی بودن خودمون افتخار می کنیم وقتی به دو تا ایرانی که هشتصد سال از ما زودتر به اینجا اومدن سر می زنیم خوشحال می شیم که گذشته گانمون از خودشون آثار خوبی به جا گذاشتن و باعث افتخار ما هستن. قبر این دو تا ایرانی که یکی از بخارا و دیگری از قزوین حدود هشت صد سال پیش به اینجا اومدن و دین اسلام ترویج کردن در مسجد نیو جیه وافع در خیابان نیو جیه ( خیابان گاو) هست. این مسجد جزو قدیمی ترین مساجد و آثار تاریخی پکن هست. این مسجد شامل چندین ساختمان و حیاط های تو در تو و بخش های نمازخانه مردانه و زنانه ( که قسمت زنانه به تازگی ساخته شده ) ،وضوخانه ،محل آموزشی برای طلاب و موزه و دفتر برای ترتیب ازدواج جوانان مسلمان هست. که در این قسمت مسلمون هایی که در&amp;nbsp;&amp;nbsp; بیرون نمی تونن همسر مسلمان مناسب برای خودشون پیدا کنن&amp;nbsp; اسم مشخصات و شماره تماس خودشونو میگذارن تا از این راه راحت تر بتونن ازدواج کنن. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 266px; HEIGHT: 229px&quot; height=290 alt=&quot;مقبره دو ایراین&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/ghahveietalkh/ghahve/ghabredoirani.jpg&quot; width=266 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 267px; HEIGHT: 208px&quot; height=335 alt=&quot;حیاط مسجد&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/ghahveietalkh/ghahve/haiatemasjed.jpg&quot; width=283 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;نماز ها در مسجد پنج نوبت خوانده می شه و از قانون های مسجد اینه که هر خانمی که بخواد وارد مسجد بشه باید روسری سرکنه و هیج غیر مسلمانی حق وارد شدن به نمازخانه رو نداره و مردهای مسلمون هم به دلیل اینکه شکلشون شبیه بقیه چنینی هاست یه کلاه سفید روی سر می گذارن تا راحت تر همدیگرو پیدا کنن. &lt;BR&gt;&amp;nbsp;به نظر من یکی از زیبا ترین قسمت های مسجد همون محیط نمازخانه است با میز و صندلی در دو کنار برای پیرترها که نمی تونن سجده و رکوع برن و فرشهای شکل سجاده و دیوارهای حکاکی شده و ذکرهای قرآنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 267px; HEIGHT: 287px&quot; height=435 alt=&quot;منار مسجد &quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/ghahveietalkh/ghahve/borjemasjed.jpg&quot; width=435 align=baseline border=0&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 290px; HEIGHT: 268px&quot; height=527 alt=&quot;میز و صندلی های کنار نمازخانه&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/ghahveietalkh/ghahve/namazkhane.jpg&quot; width=300 align=baseline border=0&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;کلا زبان مسلمان های پکن زبان چینی فارسی هستش یعنی اینکه در حرف زدنشون از کلمات فارسی زیاد استفاده می کنن و اگه یه چینی عادی بشنوه نمی تونه متوجه بشه. اگه یکم به نماز خواندن چینی ها دقت کنی میشنوی که موقع نیت به فارسی و به لهجه چینی می گن که دو رکعت نماز می گذارم!! و بقیه نماز به عربی و به صورت دست به سینه خوانده می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;محراب نمازخانه مردانه&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/ghahveietalkh/ghahve/dakhelenamazkhane.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مسجد نیو جیه محیط بسیار آرام و زیبایی داره که در هر فصلی حتی توی سرمای خشک پکن هم دیدنش به آدم آرامش میده. و در جشن عید فطر مسجد و کلا این محله بسیار دیدنیه. مسلمان های پکن از هر جایی که هستن به این محله میان و معمولا خارجی های زیادی هم در این عید شرکت می کننن. خیابون بسته می شه و طول خیابون غرفه می زنن و انواع&amp;nbsp; خوراکی و غذای اسلامی و کلا هر گونه وسایلی که خاص مسلمان ها باشه اون روز به راحتی پیدا می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام همسایه ها امیدوارم که مثل همیشه سلامت و شاد باشین. خیلی وقت بود که دلم می خواست درباره این موضوع براتون بنویسم امیدوارم که تونسته باشم خوب توصیف کرده باشم&lt;BR&gt;موفق باشین همسایه های خوب&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Jun 2007 12:35:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghahveietalkh&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>ghahveietalkh</dc:creator>
<guid>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول صبح بعد از ده روز تعطیلات سر حال و در حالی که حسابی دلم برای شیطونی ها و شلوغ بازی های بچه ها تنگ شده می رم سر کلاس .طبق معمول همین طور که از پله های طبقه پنج می رم بالا صدای&amp;nbsp; موسیقی راک به گوش می رسه. با اینکه فکر می کنم اول صبحی بیشتر به تمرکز و آرامش احتیاج دارم ولی به سمت کلاس پیش می رم. یه نفس عمیق می کشم و&amp;nbsp;با&amp;nbsp;باز شدن درااز صدای &amp;nbsp;موسیقی مخم سوت می کشه .تمام سعی امو می کنم و با&amp;nbsp;لبخندی به پهنای صورت وارد کلاس میشم. هر کسی سرش به کار خودش گرمه. هیچ کس لبخند منو&amp;nbsp;نمی بینه و هیچ کس منتظر سلام کردن نیست. مخصوصا به بعضی از بچه ها سلام&amp;nbsp;می کنم ولی&amp;nbsp;درود&amp;nbsp;اول صبحی ام وسط این موسیقی&amp;nbsp;لعنتی گم میشه.با اینکه مقادیری از سر حالی اولی&amp;nbsp;صبحی کم شده ولی می شینم سر مرتب کردن کتاب هام. زنگ می خوره و همه بر می گردن سر جاشون.&amp;nbsp;بقل دستی ام هم بعد از قرنی بالاخره میاد میشینه سر جاش انگار نه انگار که بعد از ده روز هم دیگرو می بینیم ،از مشق ها سوال می کنه. معلم میاد سر کلاس و باز بدون هیچ مقدمه ای از تعطیلات و درس هایی که باید می خوندیم و نخوندیم و کارها صحبت می کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم چناان دلم لک زده برای یه سلام خشک و خالی. سر زنگ نهار یکی از دخترها تازه ظهر به مدرسه میاد. میدونم که این یکی هم صدای سلام و نخواهد شنید چون باز صدای موسیقی زیاده بنابراین فقط وقتی که نگاهمون به هم گره می خوره یه لبخند بهش می زنم بلافاصله می گه: چیه!!؟؟؟؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;و هم چنان من هستم و فضای سنگین کلاس و دلتنگی به اندازه یک سلام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 455px; HEIGHT: 527px&quot; height=1401 alt=&quot;قسمتی از کوه های سد آزدها&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/ghahveietalkh/ghahveha/038.jpg&quot; width=676 align=bottom border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;سلام همسایه ها&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خوبین؟خوشین؟ چند روز پیش قهوه ی تلخ دو سالش شد و الان دوساله که من و وبلاگم کنار کلی همسایه های خوب و دوست داشتنی بزرگ می شیم و قد می کشیم. با همسایه ها با هم قهوه می خوریم و یاد می گیریم که هیچ چیز حتی تلخی قهوه های زندگی هم اشکمونو در نیاره. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;امیدوارم که&amp;nbsp;تا حالا&amp;nbsp;براتون همسایه خوبی بوده باشم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;موفق باشین و خداحافظ&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 May 2007 16:10:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghahveietalkh&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>ghahveietalkh</dc:creator>
<guid>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> هم بازی</title>
<link>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قسمت عظیمی از خاطرات کودکی ام با یه پیرزن از پا افتاده با موهای خاکستری و صورت چروکیده که همیشه روش یه لبخند ملیح بود گذشته. شاید هم مدتش کوتاه بوده ولی شیرین ترین خاطرات بچگی ام توی همون روزها هنوز غوطه وره. هنوز وقتی به اتاق خواب خانه ی ایرانمون فکر می کنم یک جفت چشم مهربون و می بینم که منتظر نگاهم می کنن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا وقتی خالجون توی خونه مون بود دیگه عروسک ها و قابلمه و بشقاب های خاله بازی از دور خارج شده بود و مداد رنگی و ورق اومدن وسط.ساعت هایی که خاله خواب بود نقاشی می کشیدم پایین تختش و انتظار می کشیدم تا از خواب بیدار بشه و باز با هم کشتی بگیریم و نقاشی هامو نشونش بدم و خاله قایمشون کنه و من به دنبالشون و همیشه دلم می خواست بدونم اون ها رو کجا قایم می کنه؟؟ خیلی وقت ها وقتی که خاله حمام بود کلی اتاق و می گشتم تا نقاشی ها رو پیدا کنم و نوبت خاله جون بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از بازی های مورد علاقه ام دمپایی بازی بود. یه جفت دمپایی پاشنه کوتاه سفید که روش&amp;nbsp; منجوق دوزی شده بود و کلی سنگین بود و جون می داد برای کتک زدن! وسط کش مکش هایی که با خاله می گرفتم بالاخره یه وقتی می رسید که دیگه انرژی مون تموم می شد. منم نامردی نمی کردم و دمپایی ها رو به پیرزن بیچاره نشونه می گرفتم! هیجانی ترین قسمت بازی همین بود! اون موقع بود که صدای جیغ و&amp;nbsp;شادی هر دومون به هوا بود و همه سعی می کردن جلوی منو بگیرن یا بعضی وقت ها دعوام هم می کردن که خاله&amp;nbsp;جون همیشه پشتم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی روزها صبح زود وقتی همه خواب بودن چند بار به خاله سر می زدم تا ببینم بیدار شده&amp;nbsp;یا نه.بعضی روزها هم حوصله ام سر می رفت و دور از چشم بقیه خودم صداشون می کردم و باز روز از نو روزی از نو. تا وقتی که خاله&amp;nbsp;توی خونه ما بود با اینکه خیلی کوچک بودم و هیچ&amp;nbsp;کلاس و&amp;nbsp;کاری نداشتم ولی هیچ احساس نکردم که به یک بچه هم سن&amp;nbsp;خودم احتیاج دارم&amp;nbsp; و تنها هستم چون خاله جای همه رو پر می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی دمپایی پرت کردن ها و شادی های کودکی زیاد طول نکشید. خاله برای همیشه رفت و بالاخره جای&amp;nbsp;نقاشی ها و کاردستی های من پیدا شد. همیشه زیر&amp;nbsp;بالشش بود!&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 444px; HEIGHT: 443px&quot; height=1487 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/ghahveietalkh/aks/IMG_4577.jpg&quot; width=1086 align=bottom border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Apr 2007 12:14:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghahveietalkh&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>ghahveietalkh</dc:creator>
<guid>http://ghahveietalkh.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
